سودا

Posted on فوریه 21, 2008

0



به ته خیابان نگاه می کنم تو انتهای گل فروشی ایستاده ای با یک گل سرخ در دست
و حالا گوش کن می خواهم برات یه تکه از یه داستان کوتاه رو بخونم. یه مردی بود که تو یه ساختمان سنگی زندگی می کرد یه روز تصمیم می گیره از یک شهر دور سوار اتوبوس بشه چون پول قطار نداشت مرده تازه از بیمارستان مرخص شده بود و حالش زیاد خوب نبود و همین که آنت به هش زنگ زد بیا اسلو رفت پول هفتگی اش رو از ادره پست گرفت و بلیت اتوبوس رو خرید. وقتی دنیا تاریک می شه او شمع راهه .نوره یه چیز مثل خورشید.مرده تو اتوبوس می شینه تا اسلو نه ساعت راهه نمی تونه راحت بشینه ولی مهم نیست قرص هاشو خورده مشکلی پیش نمی یاد تو راه می خوابه .ساعت دوازده با آنت قرار داره گرچه می دونه بازم سر وقت نمی یاد
از خواب می پره نکنه نیاد ! آنت یه پالتو قرمز پوشیده معرکه شده بازم مرده رو نمی بوسه
سوار قطار شب می شوند مرده از تو کوله اش یه ساندویچ در می یاره می ده دست آنت بعد بطری شیر موز . آنت می گه بسته دارم می ترکم مرده یه سیب سرخ می ده آنت از کیفش یه ماتیک در می یاره می زنه به لباش و می گه بقیه بعدا کتابخانه داره می بنده
مرده از قطار پیاده می شه و با او به طرف کالج دخترانه سنت مری می ره اگه دختره نباشه مرده از پا می افته با رویای بودن دختره به زندگی اش ادامه می ده

Advertisements