اتاق شماره یازده

Posted on فوریه 26, 2008

0



در اتاق درهم پاشیده از گرما خیس از عرق بودم در بیرون از آن دوش آب گرم گذاشته بودند
مردی روبرویم نشسته بود و داشت بخار می شد
آب گرم در میانه دستانم داشت حرف می زد و صدایش بلند بود در ظرفی گلی ریختمش و خاموش شد
دیوار عرق می ریخت زمین خیس می شد و هیچ کدام از هم پاشیده نمی شدند
از لیوان مانده در تاقچه آب گرم را به صورتم پاشیدم و خنک شد پهنای صورتم
اتاق در سکوتی ولرم غوطه ور می شد
صدا از بیرون می آمد دریچه اتاق را باز کردم
حوله های سرخ و دستارهای زرد رنگی به دست داشتند و در راهرو می دویدند
زنی سبز رنگ در کنج اتاقم نشسته بود و آرام مرا می پائید
در گرمای بی رحمش از سردی یخ زدم
جسد یخ زده ام را در راهرو چرخاندند
در انتهای راهرو با نگاهش آبم کرد و در کف راهرو ولو شدم
از زیر در اتاق هشتی به باغی هدایت شدم پر از جسدهای خاکستری که به درخت های پوسیده از خون آویزان بودند به پای درختان که رسیدم به ناگاه جوانه زدند و به مرده ها نگاه که کردم سپید شدند و به همراه ام به رودخانه رفتند درکف رودخانه در تور ماهیگیری تنومند گرفتار شدم به کف قایق انداخته شدم مرد با ساتوری در دست به چهار قطعه تقسیمم کرد و خونم در رودخانه جاری شد لحظه ای به آسمان نگاه کردم دو خورشید دیدم
یکی داشت غروب می کرد و دیگری طلوع

Advertisements