در چوبی باغچه

Posted on فوریه 26, 2008

0



کلمات به دروازه های شهرم که می رسند به یک باره گم می شوند و در کوچه پسکوچه های سنگ فرش شده محله سلطان احمد به دنبالشان می گردم.کلمات من گاهی تند و گاهی بی حس اند
.. صبح شده ساعت هفت صبح است و تو میز کارت را آماده کرده ای صدایت می کنم صدایت آشناست به سمت اتاق نشیمن می روم تو در آستانه در ایستاده ای لمس ات می کنم ناپدید می شوی کلمات را به کمک می طلبم در اتاق را به هم می کوبم گلدان بزرگی را که تو برایم خریده ای از بالای طاقچه به پائین می افتد و می شکند در یخچال را باز می کنم لیوان آب را پر می کنم و سر می کشم به اتاقم بر می گردم و تو در روی تخت نشسته ای آرام بغلت می کنم از دستم در می روی و از پنجره به باغچه می پری روی چمن کوتاه شده راه می روی هیزم نیم سوخته را از روی کوپه آتش مانده از شب قبل را به دست می گیری و تا جایی که قدرت داری به دور دست پرتاب می کنی در چوبی باغچه را باز می کنی و به سمت ایستگاه قطار می دوی و من به دنبالت روی صندلی می نشینی دستهایت را به روی شقیقه ات می گذاری به تو می رسم در کنارت می نشینم دستت را به دست می گیرم از عرق پوشیده شده است نگاهم می کنی می خندی و شادی کنان دوباره می دوی . باران ریز با مه صبح گاهی توامان می شود و تو گم می شوی از نظرم

Advertisements