Granma

Posted on مارس 4, 2008

0


خیلی ساده اتفاق افتاد. تلفنی خبر دادند .وقتی بچه ای بیش نبودی ٬ پیرزن را می دیدی که با آه و ناله می گفت :

چه سلامی ٬ چه علیکی ٬ دیگه دارم می میرم ! هیشکی به فکر من نیست .

اون از مادرت که سالی یه بار هم پا نمی شه بیاد یه سری بزنه . از خاله هات که نگو

اونام برای اینکه پول هتل ندن میان تو این خراب شده

فقط دائی بیچاره ات هر ماه برام سیگار و پول می فرسته

از روزمرگی خسته شده بود .دیگه هیچکدام از بچه ها درست و حسابی به هش نمی رسیدند

وقتی پیرمرد مرد ٬ یه چیزی تو قلبش مرد و اون امید بود.

.. وقتی خیلی کوچک بود پدر بزرگ او نو از خونه شون فراری داده بود

پدرش از پولدارهای شهر بود .از وقتی که از خونه در اومد ٬ دیگه پدرش رو ندید .

…. پدر بزرگ پلاژ دار بود .مردی پر شر و شور که همیشه خدا مست بود

ولی ساده دلی بود صمیمی و دوست داشتنی .

همیشه یه کت و شلوار قهوه ای سوخته با یه کفش مشکی واکس زده می پوشید

. یه عصای بلند و باریک هیکلش رو تکمیل می کرد .

احمد پسرش تو خوونی تو دریا غرق شد .دریا اونو با تور ماهیگیریش به ساحل آورد

. پیرزن به سختی گریست  و آب دریا اشک چشمهایش شد .

…. وقتی ترا می دید از روزهای سیاه مستی پیرمرد و بی تفاوتی اش نسبت به خانواده اش

صحبت می کرد . از روز هایی که طلب کارها پاشنه در خانه را از جا می کندند.

از روز هایی که به مهمانی های پرخرج پدر بزرگ می رسید و از روز های بی پایان بدبختی !

پیر مرد از سرطان مرد . و پیرزن همچون چینی نازکی به یک باره شکست .

کومه تاریک پیرزن در تیررس نگاه آبی دریا بود و هرازگاه که دریا طوفانی می شد

کف خانه اش پر از صدای صدفهایی سپیدی می شد که با صدایی آهنگین اندوه تنهایی سر می دادند

و حیاط خانه خیس کف موجهای دریایی می شد .و ماهی مرده کوچکی نزدیک حوض می افتاد

نزدیک حوضک باغچه ای پر از یاس و گل سرخ بود .

همسایه ها بهش می رسیدند .پیر های محل مرده بودند و او تنها بازمانده گذشته محله بود

با دریایی از غم !

… ننه چطوری ؟

چه حالی ٬ چه احوالی !

گلهای باغچه همگی خشک شده اند .

پیرزن تنها مانده بود با گلهای پژ مرده و حوضک گل آلود

… در چند قدمی اش چنته زده بود و آرام می پائیدش .

در شبی تاریک ٬ در کومه ای شکسته در سکوت و در میان صدای خسته دریا آرام خفته بود

خواب پیرمرد را می دید که مست کرده و نزدیک ساحل کنار تور ماهیگیریش افتاده

. هیچکس نیست که به او کمکی بکند .

دریا طوفانی شده بود .

و انوقت خیلی ساده اتفاق افتاد .

تلفنی خبر دادند .پیرزن مرده !

Advertisements