آقای خدا خروس ها را بیدار کرده بود !

Posted on آوریل 19, 2008

0


وقتی خواب بودم خدا زودتر از من بیدار شده بود خروس ها را بیدار کرده بود و دستی به باغچه کشیده بود .وقتی خواب بودم نور را از در و دیوار به اتاقم پاشیده بود و به نرمی صدایم کرده بود .صدایش سرما خورده بود شاید وقتی داشت خورشید را دیروز غروب خاموش می کرد حواسش نبود به باد شمالی و سرما خورده بود.خواب آلوده ملافه را به کناری زدم و صورت خدا را دیدم که با مهربانی نگاهم می کرد.گفت بلند شو تنبل خان! گفتم میشه یه کم بیشتر بخوابم گفت نه ! با بی حوصله گی بیدار شدم تمام بدنم درد می کرد.تا صبح نتواسته بودم بخوابم . بیماری ام را به خدا، همین امروز صبح گفتم با مهربانی گفت نگران نباش من با تو هستم ! گفتم می دونم ولی دلم می خواهد بیشتر برایت ناز بکنم با خنده گفت تو دیگه بزرگ شده ای خجالت بکش ! گفتم آخه من بچه کوچک خانواده هستم مادرم همیشه ناز مرا می کشید گفت مامانت حالا پیش منه و قبل از این که بیام پیشت کلی سفارش کرده که مراقب تو باشم از جبیش یه دسته کاغذ در آورد و دونه دونه سفارش هایش را برایم خواند یه دعای کوچک که تو یه پارچه بسته بندی شده بود داد دستم و گفت با سنجاق قفلی به لباست بزن.دست خدا را گرفتم به نرمی نوازش کردم ، دستی به سرم کشید .بلند شدم دوشی گرفتم وقتی به اتاق برگشتم دیدم برایم صبحانه درست کرده و ترانه ی پوران را برایم گذاشته .گفتم مادرم داده ؟ گفت آره بوسیدمش و دور اتاق به نرمی رقصیدم .بچه که بودم مادر با این ترانه مرا می خواباند

Advertisements