کلاریس

Posted on آوریل 20, 2008

0



ساعت چهار صبح کسی انگشت اش را به روی شانه ام زد وقتی که خواب بودم و گفت برای چهار دقیقه بیدار شو ! با زحمت پلک هایم را از روی چشمانم بلند کردم پرده را به کناری زدم دیدم طوفان شروع شده تمام باغچه دارد می لرزد به خودم گفتم امروز از کار خبری نیست و از بیداری هم باید چشم پوشید.باید کف اتاق را خشک می کردم آب باران همه جا حضورش را اعلام کرده و پارچه ها در گوشه و کنار خانه در تلاطم خشک کردن هستند.به کلاریس زنگ می زنم می دانم در این وقت صبح دارد رانندگی می کند گوشی را بر می دارد با صدای شاد و همیشه خندانش می گوید تا چند دقیقه دیگر دم در خانه می رسم . تلفن را قطع می کنم در رختخواب می مانم و منتظر ! در خانه با کلیدی باز می شود کلاریس با پاکتی در دست به آشپزخانه می رود ، عطری که به خودش زده تمام هوای بین من و او را پر می کند.امروز با کلاریس قرار هم آغوشی داریم ! به نرمی به میان لحاف گرم می خزد و در میان تپش های حرکات عاشقانه ، من از ترس ها و اضطراب های شبانه روزی ام می گویم ، انگشت اشاره اش را به میان لب هایم می گذارد می گوید حرف نزن ! فراموش کن داریم دنبال لحظه ی گم شده می گردیم ، هر حرف بی فاصله ما را از مسیرمان گم می کند.تمام خانه از طوفان دارد تکان می خورد از تخت بلند می شوم دیوارها را با دستانم می پوشانم.کلاریس ملافه را با دستانش مچاله می کند سرش را به تخت تکیه می دهد اشک از چشمانش جاری می شود . در هراس افتادن دیوارها با چشمانی منتظر به او خیره می مانم. دریا در دوردست مسیر هر روزش را عوض می کند و تا نزدیکی های خانه پیش می آید باید در باغچه را برایش باز کنم

Advertisements