Roy

Posted on آوریل 21, 2008

0


چند روز بیشتر نیست که از بیمارستان مرخص شده ، ساعت دو و چهل و پنج دقیقه به گوشی ام زنگ زد و گفت برای چمن زدن باغ خانه کی می آیی ؟ هر ماه برای زدن چمن باغش به خانه ی بزرگش می روم و بعد از آن کلی با هم از خاطراتش حرف می زنیم .شلوار کوتاهم را می پوشم تی شرت رکابی ام را به تنم می کنم دوچرخه روغن زده ام را سوار می شوم و در بعد از ظهر آفتابی رکاب زنان به طرف خانه ی روی می روم .سر راه دوباره کارمندان اداره آب در حال کندن خیابان هستند و کارگران با آرامش و دقت در حال کار کردن ، چراغ های خطر را سر دوطرف خیابان گذاشته اند و ماشین ها به نوبت عبور می کنند ، دوچرخه را با احتیاط به طرف سمت راست می گردانم و حرکت می کنم تا به خیابانی که روی در آن زندگی می کند برسم موبایلم زنگ می خورد از جیب پشتم بر می دارم ، رضا دوستم از ایران است می گوید چند نفر را در مشهد اعدام کرده اند و فردا هم قرار است چندین نفر را به دار بیاویزند ، در گلویم احساس خفگی می کنم و گوشی را می بندم ، به خانه می رسم درخانه باز است دوچرخه را به میله ی کنار در قفل می کنم تا کسی ندزدد ! روی ، روی مبل راحتی اش نشسته و دو قهوه ی آماده ی داغ روی میز گذاشته . دست می دهم و حالش را می پرسم .بد نیست رنگ و رویش باز شده سکته ی قلبی خفیفی را گذرانده و در بیمارستان پسر دکترش حسابی بهش رسیده .به گاراژ می روم ماشین چمن زنی را امتحان می کنم بنزین ندارد ، از باک کوچک قرمزی بنزین بر می دارم .ماشین را حرکت می دهم و با اولین فشار به تسمه روشن می شود.تی شرتم را از تنم می کنم و در هوای دل پذیر شروع به چمن زدن می کنم .میوه های باغ تا سپتامبر می رسند و تا آن موقع باید صبر بکنم ! به کلبه ی شیشه ای باغ سر می زنم همه گلها صحیح و سالم هستند .چند گل بر می دارم و در گلدانی کوچک می گذارم . روی ، در میز بیرون آشپزخانه به روی صندلی نشسته و با صدای بلند می گوید زیاد تو آفتاب نمون ! تشنه ام می شود به آشپزخانه می روم و بطری آب معدنی را سر می کشم و برای چمن زدن دوباره به باغ بر می گردم .سر یکساعت کارم تمام می شود .روی با مهربانی حوله ای روی مبل اتاق پذیرایی گذاشته به طبقه بالا می روم دوش می گیرم و به اتاق روی بر می گردم .با صدای لرزانش می گوید برایت پیتزا سفارش داده ام .برو از یخچال دو تا آبجو بر دار بیار ، لیوان و یخ یادت نره ! تا آبجو را بیاورم در خانه را می زنند بازش می کنم پسر جوانی بسته بزرگ پیتزا را آورده ، تحویلش می گیرم در را می بندم و دو تا بشقاب سفید از کمد بر می دارم .دستمال کاغذی و کارد و چنگال را هم می آورم . روی ، روی صندلی می نشیند. سس گوجه فرنگی را بر می دارم و با اشتها می خورم ، گرسنه شده بودم ، ترانه ی مورد دلخواه مرا گذاشته و آرام غذایش را می خورد .غذا که تمام می شود دو لیوان را پر می کنم و به سلامتی همدیگر می نوشیم ، صورتش گل می اندازد و با دستمال کاغذی دهانش را پاک می کند.ظرف ها را به آشپزخانه می برم و می شورم.روی ، روی کاناپه نشسته و کتاب بزرگی را روی دستش گرفته .نگاهش می کنم می گوید بیا جلوتر ! می خواهم چیزی را نشانت بدهم .کتاب را باز می کند تاریخچه نیروی دریایی انگلیس در زمان جنگ دوم جهانی است .عکس بزرگ روی ، در عرشه کشتی جنگی پشت توپ هوایی چاپ شده و در صفحه مقابل عکس مردی کشته شده ! با صدای نرم می گوید هیچ می دانی من قاتل هستم ! با تعجب نگاهش می کنم .می گویم نه ! می گوید چرا !آن مرد بهترین دوست من بود وقتی آلمانها حمله کرده بودند ما در کنار هم هواپیماها را می زدیم یک روز رفیقم ان طرف عرشه کشتی ایستاده بود که دشمن حمله را شروع کرد و من به جای آنکه توپ را به طرف بالا بگیرم اشتباهی به طرف دوستم گرفتم و او مرد! از ان موقع به بعد با هیچ کس حرف نزدم تا وقتی که ازدواج کردم و این اشتباه مهلک من روح مرا برای تمام عمرم آزرده کرد .دیشب خوابش را دیدم که در عرشه کشتی ایستاده بود و لبخند می زد.شانه اش را به نرمی فشار می دهم می گویم روی ! یک اتفاق بود همین .چشمان آبی اش پر از اشک شده بود و من به طرف پنجره رفتم تا اشکش را بریزد
Advertisements
برچسب‌ها:
Posted in: روزنگاری