مزه آب باران

Posted on آوریل 27, 2008

0



تو آغشته به خون و پوست و احساسی و تنی انباشته از درد و اشتیاقی
می خواهم دوباره بسازمت می خواهم از کالبد پاشیده از حس سخت تنهایی ات جسمی و روحی تازه بیافرینم .می دانم سوی چشمانت را از دست داده ای برایت چشم می شوم .می دانم گوش ات پر از اصوات ناشناس است برایت گوشواره می شوم .می دانم قلبت نحیف و رنجور است قلبم را با تو تقسیم خواهم کرد و تپش زندگی ات خواهم شد .باران دارد می بارد و تمام سقف گلی خانه ام پر از بارش است آنقدر این باران سخاوت مند است که جامی برایم دم پنجره گذاشته است تا اشک هایم با مزه باران قاطی نشود . وقتی صدایت را می شنوم خانه ات پر از صدا ست .صدای شستن و سابیدن ملافه ها گوشم را پر می کند و گوشزد می کنم که چرا همیشه در تکاپوی رفتن و شستنی ؟ و تو می گویی من کلفت عشقم و دوست دارم صبح که از خواب بیدار می شوم ملافه های تنهایی را با دستم بشویم و اتو بکشم و در کمد جا بدهم و بوی خوش عطر ملافه ها را به مشامم بکشانم و غرق حس بودن با تو باشم.قناری خانه ام امروز از قفس پرید و من به یک باره بی پرنده ماندم برایت نامه نوشته ام و تقاضا کرده ام تا که به خانه ام بیایی و پرنده ام باشی بی هیچ حصار و قفسی ! برایت نامه نوشته ام که دیگر تصمیم گرفته ام هیچ پرنده ای را در قفس نگذارم. برایت نامه نوشته ام که با قطار سریع السیر به خانه ام بیایی و صدای ممتد قطار مرا از خواب بیدار کند و تو بیایی بی هیچ بهانه ای .می خواستم از این شهر و خانه و تمام خاطرات با تو بودن جدا بشوم و بروم ! یه لحظه به عکس تو نگاه کردم دیدم دلش را ندارم پس بیا که سخت محتاج آمدن تو هستم بیا و التیام درد های من باش. با تو می توان با همه ی زندگی آشتی کرد.می توان دستی به سر و گوش آسمان کشید و با همه ستاره ها طرح دوستی ریخت .با تو می توان پرنده بود و لبریز از عاطفه بود.با تو می توان بیشتر از این ها بود در سفره آماده ی عصرانه و در بستر گرم در سرمای تنهایی
Advertisements