مارتینی با ودکای روسی

Posted on مه 3, 2008

1


مگی زنگ زد و به پاپ محلی دعوتم کرد مدت ها بود خبری ازش نداشتم نه اینکه فراموشش کرده باشم نه ! با شاگردهایش مشغول بود مرا در دنیای خاص خودم آزاد گذاشته بود تا با دیگران آشنا بشوم سوژه های جدید را بشناسم شاید به درد شخصیت های رمان در دست نوشتنم بخورند .کت و شلوار تازه ام را پوشیدم و در هوای نیمه روشن-تاریک جزیره پیاده به سمت پاپ رفتم .از دور دیدمش با پالتوی طوسی و شال گردن آبی نفتی اش با چکمه های بلند مشکی و موهای تازه کوتاه کرده اش .باد می وزید صورتم را می نواخت سر پاپ به هم رسیدیم .گونه های همدیگر را بوسیدیم در را برایش باز کردم به سمت پیشخوان رفتیم و سفارش مارتینی دادیم چون مگی خیلی دوستش دارد.بادام روغنی را از بیندا دختر ایتالیایی گرفتم روی میز پشت پنجره رو به خیابان نشستیم .پالتویش را در آورد نگاهش کردم ، گفتم چقدر این مدل مو به تو می آید دختر ! خندید دستم را گرفت عاشق خنده های مگی هستم گونه هایش چال می افتد و صورت مهربانش پر از عاطفه و زیبایی می شود .از دوستانم پرسید و نوشته هایم .گفتم دارم به آرامی رمانم را ادامه می دهم هیچ عجله ای هم ندارم .از دوست ایرانی نقاش -شاعرم پرسید گفتم هر روز چند دقیقه ای چت می کنیم .حالش خوب است .از نقاشی هایش خیلی خوشش آمده بود .گفت خانم های ایرانی چقدر عمق دارند به خصوص وقتی شاعر هم باشند .از فروغ برایش شعری خواندم .بقیه اش را خودش ادامه داد .از تیرداد هم حرف زدیم .گفتم در خیابانی در لندن قلبش گرفته و مرده ! کتابچه ام را در آوردم چند کار ازش خواندم .خوشش آمد.فرانچسکا زنگ زد و برای شام دعوتم کرد .گفتم با مگی هستم گفت چه بهتر با هم بیایید.در صورت مگی یک حس جدیدی احساس می کردم .یک نوع شوق و فراغ بالی .به خودش هم گفتم .دستم را گرفت استکانش را بالا انداخت گفت زندگی دارد روی دیگرش را به من نشان می دهد از این بایت خیلی خوشحالم. از کت و شلوارم تعریف کرد گفت خوش تیپ شده ای پسرم ! این کارها رو می کنی ملت عاشق می شوند دیگه ! برای تعطیلات کریسمس قرار هست به کلردوا برود .گفتم چه خوب حتما به دکتر زرین هم سری بزن .خوشحال میشود .یک لیوان ودکا سفارش دادم چون مارتینی مرا نمی گرفت .برایش استکان مارتینی سفارش دادم .از کیف اش کتاب پرده میلان کوندرا را در آورد .گفت برای بچه های کلاس دارم می خوانمش .اگه گیر کردم میشه بیایی کمکم بکنی .موهایش را نوازش کردم گفتم مگی ! من شاگرد تو هستم پس چوب کاری نکن ! به نرمی صدایش را پائین آورد و گفت هادی ! از اینکه رفیقم هستی خوشحالم . دوستت دارم چون همیشه در حال خواندن و نوشتن و نگاه کردنی .همین مرا راضی می کند.همیشه مرا لوس می کند این مگی ! بارمن ، لیوان و استکان ها را جمع کرد.باران شیشه پنجره را داشت می شست.از پاپ بیرون آمدیم و زیر دامنه مغازه ها پیاده به سمت کافه ی فرانچسکا رفتیم .مستی زیر باران، مگی کنار دست ! باد و سردی هوا حالم را به جا آورده بود .
Advertisements
برچسب‌ها:
Posted in: روزنگاری