عطر خوش بختی

Posted on ژوئیه 19, 2008

1



به فروشگاه عطرهای چینی سر زدم تا شاید عطر خوش بختی را پیدا کنم .جیمز فروشنده جوان فروشگاه هر چه گشت عطری را که با نام صدایش کرده بودم پیدا نکرد .دیگر خسته از جستجوی چند ماهه شده بودم . ساعت کهنه ی دیواری پنج بار نواخت و جیمز خودش را برای بستن مغازه آماده کرد . وقتی عقربه ی ساعت شصت ثانیه را گذراند در تارو پود کنار پنچره عطر را پیدا کردم .خودش بود .با همان نام و با همان مشخصات ! دو بسته ی گلبرگ گل سرخ هم خریدم تا وقتی بیایی روی سرت از بالای تخت بریزم .خودت بهتر از هر کسی می دانی چقدر گل سرخ دوست دارم .بویش همیشه مستم می کند . مادر قبل از اینکه به خانه ی آقای خدا برود گل های تازه در باغچه ی خانه کاشته بود ! جیمز خواست عطر را در کادو بپیچد ولی نگذاشتم این کار را بکند .در جبیب شلوارکم جایش دادم و برای لحظه ای سرش را باز کردم و دماغم را مملو از عطر خوش بختی کردم . فقط یک ثانیه طول کشید فقط یک ثانیه ! بوی خوش خوش بختی فضای فروشگاه خیابان نهم را پر کرد . دوست دختر جیمز از راه رسید بی هوا ماچش کرد و از کوله ی مدرسه اش شکلاتی تعارفم کرد . مثل همه ی چینی ها بی وقفه می خندید .از فروشگاه که بیرون می زدم زیر پایم به جای علف / گل های ریز سرخ می روئید. ماشین ها بی وفقه حرکت می کردند واتوبان های ام پنج و ششم در دوردست ها دیده می شدند .دختر و پسر های مدرسه ای دست در دست هم از کوچه ها و خیابان ها بیرون می آمدند و صدای غش غش خنده هاشان سرم را خنکی ملایمی می داد .طبق معمول همیشه گربه ی خانم میشگان از کوچه ی هشتم بیرون آمد و با لبخند گفت : دو تا خیابان بالاتر از آسمان دارد ماهی می بارد .کمی عجله کن .ماهی ها تازه و سر حال هستند . چند تا شو بگیر ببر خونه با هم دلی از عذا در بیاوریم . در باره عطر خوش بختی حرفی نزدم .قدم هایم را تند کردم . راست می گفت کرور کرور ماهی داشت می بارید .مردم سبدهای خریدشان را پر از ماهی کرده بودند .بوی دریا و اقیانوس مشام همه را کور کرده بود . چند تا مرد با قلاب های ماهی گیری داشتند ماهی می گرفتند . در جوی های خیابان ماهی می افتادند و ماهی گیرها با قلاب شکار می کردند ! مارسیا با دوچرخه سبد دارش از راه رسید .لبخند زد . سلام کردم . پیاده شد . همدیگر را بوسیدیم .گونه های قرمزش خوش بو بود . ماهی ها را در جلوی سبد دوچرخه انداختیم و سه تایی به سمت خانه رفتیم . تا به خانه برسیم عطر را از جیبم در آوردم به لاله ی گوش های مارسیا زدم . چشم های درشتش باز شد . با چشمان باز انگشت اشاره اش را به آسمان کرد و گفت: راستی امروز نامه داشتی . اشتباهی به ادرس خانه ام پست شده بود . از کیفش در آورد . پاکت کاهی نامه را باز کردم . آقای هادی ! پیرو صبحت تلفنی دیشب به پیوست نامه شما را به مهمانی بزرگ آقای خدا دعوت می کنم . لطفا از اوردن اطفال خودداری نمائید .نگران پارک ماشین تان هم نباشید به اندازه کافی کار پارک هست ! چون وقت کافی برای ارسال نامه ی بعدی نداشتیم لطفا به همراه دوست جدیدتان به مهمانی تشریف بیاورید . در ضمن ممنون می شویم گربه ی خانه میشگان را با خود نیاورید . از سبک نامه خوشم نیامد .فارسی را درست ادا نکرده بود ولی خب منظورش را رسانده بود .وای اگر به گربه ی خانم میشیگان می گفتم که دعوت نشده دق می کرد ! ولی مهم نیست بدون اینکه کسی متوجه بشود با خودم می برمش . عطر خوش بختی نفس های مارسیا را خوش عطر کرده بود .هوا داشت ابری می شد . باران شروع به باریدن کرد .چتر های خودمان را باز کردیم . سه تایی با هم شروع به آواز خواندن کردیم . دست های خودمان را در همدیگر قفل کرده بودیم . کاری به کار هیچ چیز و هیچ کس نداشتیم .باران می بارید . عطر گم شده پیدا شده بود .فردا به مهمانی می رفتیم و دنیا به کاممان بود . .اوه داشت یادم می رفت ترانه هم گوش می کردیم .

Advertisements
برچسب‌ها:
Posted in: داستان