تکه ای از داستان مارسیا

Posted on ژوئیه 28, 2008

0


یادت می آید نشانه ی بادبادک ! آشنا زدایی مابین من و تو بود . یادت می آید چه شد بادبادک حادثه آشیانه ی من و ترا به هم زد و رفت . به یاد بیاور ! روزهای خشک روزهای تر روزهای برفی روزهای آفتابی روزهای بارانی و سیل و سیل .خیابانهای حادثه را با ماشین های آتش فشانی آب و جاروب زده اند تا مبادا نشانه ای از من و تو بر جا بماند .سه راهی زعفرانیه .پسیان و خیابان های شمالی شهر در هر گوشه اش یادگاری از ما دارد . نشانه های کوچک و عمیق .نشانه هایی بر تن درختان .نشانه هایی منقوش شده بر پلاک چوبی خانه های ویلایی ! تو بهتر از من می دانی این همه کم چیز نیست ! این همه بار کشیدن طاقتی می خواهد که دیگر در توان من نیست !امروز صبح که از خواب بیدار شدم .مارسیا بادبادک رنگی پسرش را به حیاط خانه انداخت و رفت .پنجره را که باز کردم بادبادک به روی کف باغچه نمایشی به راه انداخته بود که نپرس ! در خانه را می زدند .باز کردم پستچی کارت پستالهای سیاه و سفید ترا از سرزمین های دور آورده بود .باز کرده و نکرده به روی میز آش پزخانه گذاشتم و در یخچال را باز کردم هوای خانه گرم بود باد خنک یخچال حواسم را به جا آورد .مورچه های سیاه در مسیر چوبی کف خانه راه پیمایی به راه انداخته بودند . دلم نیامد زیر پا له شان کنم گفتم راه خودشان را بروند باران و برف از راه دارد می رسد مفری برای آنان باز نگه بدارم . به باغچه پا گذاشتم سنگ فرش های سفید را طی کردم تا به بادبادک مارسیا برسم .همین دیشب فهمیدم که پسر ده ساله ای دارد و تازه شوهر هم داشته که سه ماه پیش در اتوبان ام بیست و هفتم تصادف کرده و مرده و مارسیا هیچ وقت دوستش نداشته چون مردی نبود که بتواند مارسیا را درک و حس بکند . زندگی سکسی شان وحشتناک بوده هیچ وقت عشق بازی درستی با هم نداشته اند مارسیا براش حفره ای بوده که باید پرش می کرده و خستگی روزانه اش را با سکس به در بیاورد .مارسیا یازده سال با او زندگی کرده بود . یازده سال فقط رنج کشیده بود نه برای سکس کردن که برای خوب زندگی نکردنش با او .مارسیا زنی نیست که فقط خواهان عشق بازی های تند و کند باشد مارسیا دختر به شدت باهوش و دوست داشتنی است اما فرصت های پیش آمده در زندگی اش زیاد جالب نبوده .از تو برایش گفتم . حسادت زنانه ا حسابی گل کرده بود ولی برای شروع کردنش وقت لازم داشت .خودت می دانی از حسادت چه زنانه و چه مردانه حالم به هم می خورد .مارسیا با اسم قشنگش حالم را خوش می کند ولی مارسیا هم برای خودش مشکلاتی دارد و باید فرصتی داد که حلش بکند .مادر شوهرش وقتی شنید که مارک شوهر مارسیا مرده آهی عمیق کشیده بود و برای مارسیا آرزوی خوش بختی کرده بود چون پدر مارک هم نسخه ی کپی شده پدرش بود .بیچاره مادر شوهر مرحوم ! بادبادک پسرش را جمع کردم نخش را به دست گرفتم ودر فاصله اندکی که باد وزید به آسمان بلندش کردم !
Advertisements