دست های بی نشانی

Posted on اوت 2, 2008

2


دست هایم را دراز کردم تا تن ات در دسترسم باشد اما لغزید .  پای راستت را گرفتم  تا قدم بر نداری با پای چپت در خانه را باز کردی .ساعت چهار و سی و نه دقیقه بود که عشق بازی بی رمق مان را به پایان بردیم  . پس از روزهای متمادی برای اولین بار بود که در هم آمیخته شدن  ما حس همیشگی اش را نداشت  .از ترس و عشق در میانه نفس هایمان حرف زدیم  . از خود عشق ورزی  بهانه ای ساختیم تا از خودمان حرف بزنیم  .  چند روز گذشته فاصله های پیدا و نا پیدا از راه رسیده  و توان ما را از ما گرفته بود . لغت های بی شماری را به کار بردیم تا عصمت آه را نیالاید اما آلائید ! شاید از روز اول اشتباه کرده بودیم  . دستگاه مکان یاب هر دویمان  اشتباهی آدرس مان را پیدا کرده بود . شاید هم زیادی مست کرده بودیم و این حرف ها  مکان های حادثه را به غلط رقم زده بود .نه ! نمی دانم . باید دوباره به پاورقی های یاد داشت هایم بر گردم تا روز و ساعت پیدا شدنمان را پیدا کنم و حسابی غلط یابی کنم .ستاره های صبح گاهی را از آسمان نیمه تاریک بر می دارم و به سر در خانه می آویزم تا وقتی برقی که رفته دوباره که بیاید کوچه ی روبروی خانه روشن باشد . روزگار بی نشانی روزگارش گذشته !

Advertisements
برچسب‌ها: