به وقت هم بستری زن داشت ردیف چوبهای سقف را می شمرد!

Posted on اوت 23, 2008

0



از تپه های ماهور که پایین آمدم سورنا را دیدم که خرامان می آمد .ریمل های مشکی اش با اشک پایین آمده بود .دستمال آبی چرکین مچاله شده در دستش بود .بلوز قرمزش خال خال از بی رنگی و هوای دور و برش کدر و تاریک . صدایش بی نفس و خانه های جلوی پایش بی پنجره .تاری که به دست داشت بی سیم بود . صدای بی صدا در گوش .مرغابی های وحشی از مرداب کنار خانه کوچ می کردند .مرد همسایه با زنش عشق بازی می کرد و زنش ردیف های چوبی سقف را می شمرد .چشم های قهوه ای زن از لذت خالی بود و مرد خودش را بی هوا خالی می کرد . سورنا به دم پله ی کلبه که رسید مرد داشت شلوارش را بالا می کشید .نیم نگاهی به زنش کرد بی تفاوت پرده ی اتاق را کشید و زن در میان ملافه های لگد مال شده صورتش را پنهان کرد .سورنا شیر آب را باز کرد – صورتش را شست .دامنش را باز کرد و با باسن لخت روی میز نشست .دگمه ی بالای سینه اش را باز کرد و پستان های درشت و سفتش را نشانم داد .انگشت وسطی را با سیگاری پر کردم – کبریت زدم . در تاریک روشن روز – نور سیگار پهنای صورتش را در سایه نشان داد .ساعت عشق بازی گذشته بود چون قبل از ما مرد همسایه کام را نیمه تمام گرفته و در اتاق را بسته و زن را در میان تارو پود کنف ها رها کرده بود .هوای مسموم از در خانه ی مرد به اتاق ما رسیده و حالا وقت هم بستر شدن نبود .

Advertisements