Browsing All Posts published on »سپتامبر, 2008«

ریسه های سیب

سپتامبر 29, 2008

5

همین پس فردا پاییز کوچه باغ های جزیره را قرق خواهد کرد بی آنکه خبری از آمدن تو باشد ! دو روز دیگر تابستان به پایانش می رسد و بی آنکه  نامه ای از تو برسد جایش را به فصل تازه خواهد داد .نمی دانم شمردن روزها را ادامه بدهم یا که نه ! ده […]

لکنت زبان روح

سپتامبر 28, 2008

0

بعضی ها وقتی خودشان را گم می کنند به خاور دور می روند .بعضی ها به جزیره های یخی پناه می برند تا بی خورشیدی را حس کنند .این روزها آدم ها را جور دیگری می بینم .احساس می کنم بی پوشش و اسکن شده حالات روحی و جسمانی شان راتماشا می کنم .حالت فیلم […]

یک خواب با بهانه

سپتامبر 26, 2008

1

امروز نه با آماندا حرف زدم و نه با کاتلین و میشل ! اصلن با هیچکی حرف نزدم چون با دردی که در سینه داشتم توان صحبت داشتن را از دست داده بودم .فکر کوچه پسکوچه های شهرم _ فکر خاطرات با تو بودن _ دیدن عکس های قدیمی و ادا و اصول های اهالی […]

این نسل تازه

سپتامبر 24, 2008

3

  فکر می کنی اگر همین حالا رژِیم ساقط شود حال و روز مردم چه خواهد شد ؟ همه زنگارها و پلشتی ها به یک باره از بین خواهد رفت .فکر می کنی همه روسری از سر بر خواهند داشت وآزادی با همه موهبت هایش به میهن مان هجوم خواهد آورد ! فکر می کنی […]

ماهی های پرنده

سپتامبر 22, 2008

2

از کوچه ی پیتر وانگر که بیرون زدم از فاصله ی نزدیک – دریاچه را دیدم .موج ها به آرامی می رفتند و می آمدند بی آنکه خواب ماهی ها را آشفته کنند ! مگی براتفورد با مایوی صورتی اش از روی قایق داشت شیرجه می زد . دست هایش را بالای سرش برده بود […]

پرنده های منقار درشت

سپتامبر 17, 2008

6

اگر می دانستی دوری از تو چه بر سرم آورده _باور نمی کردی .اگر می دانستی تلواسه های روزانه ام را به شبنامه های بی نام و نشان فروخته ام تا در بزنگاه همچون آواری بر سرت فرو ریزد آنگاه شاید باورم می کردی .هیچ به فکرت خطور کرده که من از بالای خیابان به […]

موریلو روبیائو / Murilo R ubia

سپتامبر 17, 2008

0

گاهی به ذهنم می رسد که چقدر خوب است از جیبم دستمال های سرخ و سفید و آبی و سبز بیرون بکشم .شب آسمان را پر از ترقه و فشفشه کنم .صورتم را رو به آسمان  بگیرم و از دهانم رنگین کمان در بیاید و از افق تا افق را بگیرد . بعد هم پیرمردهای […]