ترجمه کتابی از ریچارد براتیگان /Sombrero Fallout

Posted on سپتامبر 6, 2008

2


دیروز که به کتابخانه رفتم .آنت پشت پیشخوان بود .مثل همیشه مهربان و زیبا .از زیر میز کتابی از براتیگان درآورد .نگاهش کردم .بنگاه انتشاراتی Jonathan Cape  در سال 1977 چاپش کرده بود .رنگ زرد ورق های کتاب و بوی نابش مشامم را پر کرد. از آنت تشکر کردم و به سمت میز همیشگی ام رفتم .کتاب Sombrero Fallout  را باز کردم . فضای آغازین کتاب تشویقم کرد تا بیشتر بخوانم .تا ظهر نشده نصف کتاب را خواندم .باید کاری می کردم .به مارسیا زنگ زدم .با دوچرخه ی سبد دارش وارد کتابخانه شد .با آنت سلام علیکی کرد و پشت میز کنار من نشست .کتاب را نشانش دادم .چند صفحه اش را که خواند گفت : ببین ! چرا ترجمه اش نمی کنی به زبان مادری ات !  از همین امروز شروع کن و کم کم تو بلاگت بزار . به موهای سیاهش دست کشیدم و گفتم : اوکی ! شروع می کنم . یه ترجمه ی دم دستی .

یه کلاه مکزیکی از آسمون افتاد درست زیر پای شهردار و  پسر خاله اش و یه نفر دیگه  تو خیابون اصلی شهر . آسمون صاف و صوف و  آبی بود .درست مثل چشم های  آبی یه آدم که منتظر یه حادثه بود که اتفاق بیافته ! هیچ دلیلی نداشت  که کلاه مکزیکی یهو از وسط آسمون بیافته رو زمین . نه هواپیمایی نه هلیکوپتری از آسمون رد می شد و نه روز مقدسی !

اولین اشک یهو از چشم راستش چکید.همان چشمی که اول از همه شروع به گریه می کرد .بعدش چشم چپ  به دنبالش .براش جالب بود که بدونه اشک از چشم راستش شروع میشه . چشم چپش بعد چشم راستش شروع به گریه کرد .گیج و منگ نمی تونست بفهمه کدوم چشمش اول گریه می کنه ولی خب همیشه چشم سمت راست شروع می کرد.

Advertisements