جنده های اسب سوار

Posted on سپتامبر 14, 2008

0


جنده های اسب سوار از راه رسیدند و بی آنکه به اسب هایشان آب و یونجه ای بدهند  در انباری بزرگ را باز کردند و با موهای سیاه و قهوه ای و طلایی شان لباس از تن کندند و در رختخواب بزرگ کف انباری با لودگی و عشوه با بزرگ ترهای دهکده  شروع به عشق بازی کردند .این سکس و تن فروشی از روی عادت نبود  _ مسابقه ای برای بهترین عشق بازی بود .پیر و جوان دهکده  کار خودشان را می کردند و کاری هم به هیچ صدا و حرکت و نگاهی نداشتد . عشق بازی بود و بس !  بی هیچ عشق واقعی . آمادئوس پیر هم آمده بود گرچه در نود و هشت سالگی رمقی به تن نداشت ولی خب باید می آمد و آمده بود .یکی از جنده ها از روی رختخواب بلند شد و دسته ی خر آمادئوس را به دهان گرفت و همه ی نگاه ها را به خود جلب کرد .پیر مرد هم انگار وحی به او نازل شده باشد پیامبر وار سکوت اختیار کرد و با چشمانی  بسته و بدنی مطیع هر آنچه را که جنده می خواست انجام  داد  . فیلم بردار ها و منشی صحنه با کارگردان بیست و سه ساله فریم به فریم تصویر برداری کردند . مدیر جشنواره محلی هم چانه به سر نگاه می کرد و هرازگاهی نت بر می داشت .خانم رئیسی که کار پردازی کرده بود کیسه  پول خرد و اسکناس ها را مرتب می کرد .قطار محلی که از اسب هم کندتر راه می رفت با به صدا در آمدن سوتش نشاط خود را اعلام کرد وزغال های سیاه انداخته شده به کوره اش به خوبی آتش  گرفتند و لوکوموتیو ران پیر با شهوت و هیجان دم به دم سوت قطار  را د ر آورد  .جنده ی وسطی که بیشتر از سیزده سال نداشت پس از یازدهمین عشق بازی از جا بلند شد  کوزه ی آب را برداشت و  یک نفس سر کشید .  با دستمال پارچه ای کثیفی شرمگاهش را پاک کرد و با نگاهی شهوانی به مرد سی و هشت ساله ای نگاه کرد که بی زن مانده بود .صدایش کرد و بی آنکه پولی از او بگیرد شروع به لیسیدن بدن بی موی مرد کرد .خانم رئیس با  نگاهی غصب ناک  جنده ی سیزده ساله را مورد شماتت قرار داد و سکه ای از مزدش را به کیسه ی  پول خودش انداخت .انگار این کار خانم رئیس برای دخترک تازه گی نداشت . کار خودش را با مهارت انجام داد و پس از آن مرد را به کناری زد و با آمادئوس و جنده ی دیگر کارش را ادامه داد . آمائودس  خم شد و از  جیب شلوار ش که در کنارش افتاده بود کاغذی در آورد و گفت : » واقعیت اینه که دارم پیر می شوم .این را من نمی گویم این را کسانی می گویند که دارند نگاهم می کنند » دو جنده لحظه ای از عشق بازی دست کشیدند و با انگشت اشاره به دهانش زدند و گفتند » پیر مرد هیچ مصیبتی بدتر از این نیست که آدم در تنهایی بمیرد » آمادئوس حرف شان را تائید کرد و شلوارش را بالا کشید و به سمت کیسه  پول خانم رئیس رفت و با صدایی که  دیوار صوت انبار را می شکست سکه های خرد و ریز را به هوا پخش کرد و از انبار بیرون زد .همه دست از عشق بازی کشیدند و با شرمگاه های جنده های اسب سوار خداحافظی کردند تا به وقت بهار سال دیگر  _ دوباره به استقبال  سکس و هوا دریده گی بروند .

Advertisements
برچسب‌ها:
Posted in: داستان