قرض های به تخمم

Posted on اکتبر 10, 2008

2


نقشه برداری مهندسی از روح های تکه پاره شده با استکان ودکا به دست دیگر امکانش کم و کم تر شده .آدم های مزخرفی دو وبرم را گرفته اند که حالم را به هم می زنند .روحیه های ایزوله شده و خودخواه بی هیچ امیدی به پنجره های باز ونیمه بسته شده . یکی از زنش طلاق گرفته و دیگری از شوهرش .یکی با پارنترش خوب نیست و دیگری با مادر و پدرش و دیگری با دختر و پسرش .نه کتاب می خوانند و نه تشنه ی دانستن .فرقی هم نمی کند ایرانی باشند یا کرد یا لهستانی و یا انگلیسی .تنها کسی که به شدت دوستش دارم آماندا ست و بس .این زن با آرامش همیشگی اش به ادامه ی زندگی وادارم می کند .دندان های ردیف و سفید و لبخند همیشگی اش وادارم می کند همیشه جلوی صورتش بایستم و محو این همه مهربانی درونی اش باشم .امروز روز خوبی نداشتم .همه چیز درهم و برهم شده بود .نه در کافی شاپ و نه در مدرسه و دانشکده هیچ چیز سر جای خودش نبود .باران هم نبارید تا شاید کمی بهتر شوم .آفتاب لعنتی خوب خوب به همه جا می تابید و تخمش هم نبود که برود کناری تا باران ببارد .مادر جنده آنقدر داغ بود که باورم نشد امروز دهم اکتبر است .بوی شهرم و بوی همه جای تهران محبوبم در مغزم هی می پیچید و دیوانه ام می کرد .بوی بازار تجریش نایم را بریده بود و دلم می خواست برای یه لحظه هم که شده سیب رنگ وارنگ شمیران تو دهانم بود و گازش می گرفتم محکم محکم ! بوی کباب پزی بغل امامزاده صالح مشامم را پر کرده بود و ولم هم نمی کرد .به کافه ی مادر فرانچسکا رفتم و تا می شد ودکا بود که پشت سرهم خوردم تا مست مست بشوم و همان طوری پیش آماندا رفتم .مرا که دید هیچ حرفی نزد و من مثل احمق ها محو تماشای لبخند سفیدش شدم .یه وقت فکر نکنی عاشق اش شده باشم ها ! نه ! فقط لبریز از زندگی ام می کند و بس .نیم ساعت که شد از سر کار بیرون زدم و به طرف ساحل رفتم و روی ماسه ها دراز کشیدم و» قرص های به تخمم » را بالا انداختم و تا وقتی که مادر فرانچسکا و آماندا بالای سرم نیامدند بیدار نشدم !
Advertisements
برچسب‌ها:
Posted in: روزنگاری