پیاده شدن سر چهار راه

Posted on اکتبر 18, 2008

0


هزار هزار ورق نامه می نویسم .هزار هزار تکرار می کنم همه آن چه را که از تو داشته و دارم .عشق های کاغذی عشق های بی در و پیکری که نه در دارد و نه هزار پنجره .بی آنکه از خودم بپرسم دقیقان در کجا نشسته ام که دارم برای تو می نویسم انگشت اشاره ام را به کیبرد می زنم بی آنکه از انگشت های دست چپم استفاده کنم .چون خیلی وقت است دست چپم به اختیارم نیست .ورق های سفید را از گوشه کنج کتابخانه بر می دارم تا پس از نوشتنم به چاپگر بدهم تا برایم اضافه کند هر آنچه را ننوشته ام .از دست شکسته ی دست چپم ناراحت نیستم چون حتما موقع اش بوده که خراب بشه .شانس با من بوده که قلبم هنوز درست و حسابی کار می کند . تمام بدنم را با قرض های جور واجور پر کرده ام تا به همه جاسر بزنند و سوراخ و سنبه هایش را که خیلی وقت بود خالی شده بود پر کنند . کتاب های دوا و درمان را یک جا جمع کرده ام تا یواش یواش بخوانمشان . بالاخره دست چپم خوب میشه و روسیاهی اش می مونه برای یکی ! فرقی هم نمی کنه کی باشه .مهم اینه که این دست باید درست و حسابی خوب بشه .ماه اکتبر که شروع میشه همه ساله دردش می یاد سراغمم و تا یکی دوماه مهمونم می شه . بگذریم ! کجا بودیم .آها ! داشتم برایت ورق سیاه می کردم .این روزها از خیلی شاعرها و نویسنده ها حالم داره به هم می خوره از بس مادر جنده اند .البته همه شون نه .بعضی هایشان چه داخلی و چه این ور آبی ها .وقتی از سیاست و نیروهای چپ حرف می زنند حالم شروع به هم خوردن می کنه .از بس از سر سیری حرف می زنند . یکیشون تازه از رختخواب بلند شده و شروع می کنه از سکس دیشب اش نوشتن بعد وسط حرف هایش به رژِِیم معطر !ناسزا می گه و حرف های بی سر و ته . بگذریم هی دارم می رم به حاشیه .ببین ! از تو نوشتن برای من بهترین چیز عالم هست .نه ادایی دارم و نه کاری می خواهم بکنم .برای من مهم ترین چیز در عالم دنیای خودم هست و بس ولی بی غیرت هم نیستم که مثل کبک سرم را بیاندازم تو برف و حرف مفت هم بزنم .نه دلم می خواهد اسلحه به دست بگیرم و نه تظاهرات بکنم .نه می خواهم بشکنم و نه دلم می خواهد کسی را ویران بکنم .ولی ژست های مسخره ی روشنفکری هم نمی خواهم بگیرم .من هم مثل حسین نوروزی دلم می خواهد همان موقع که سوار ماشین شده ام یهو پیاده شم و سر چهار برم برا خودم بستنی بخرم .چه اشکالی داره ؟ بهتر از نوشتن در باره ی حضرت لوط و هم جنس بازها ست که ! دلم هم نمی خواد معاون رئیس جمهوری بوده باشم که از دست هایش هنوز که هنوزه خون می چکه و تو جای خوب لندن با زنم عکس بگیرم و دلم بخواد کنفرانس مکه به خوبی و خوشی به پایان برسد و ملت مسلمان افغان به سر بلندی برسند . دوست هم ندارم از دیالکتیک و هرمونوتیک و فلسفه حرف بزنم .به تخمم که این چیزها وجود خارجی دارند یا که نه .عمر زیاد خوبی زیادی داره و اون اینه که همه رو لخت و عریان می بینی .بدها خوب و خوب ها مادر جنده می شوند .برای من مهم به دست آوردن تو مهمترین کار دنیاست .کس خوار همه سیاست و سیاست بازهای مادر قحبه ! گرچه همه رو هم با یه چوب نمی زنم .هنوز نیروهایی وجود دارند که می توانند دنیای سبزی برای همه آدم ها بسازنند ولی هنوز به دنیا نیامده اند !!باز هم حاشیه رفتم .داشتم از دست چپم می نوشتم .تا دسامبر وضع همین طوریه .باید زود برم بخوابم صبح کله سحر باید برم سر کار .آخر هفته دوباره اومده .باید کلی کار کنم تا پول دانشکده و هزار تا چیز دیگه رو در بیارم .ببین ! خیلی دوستت دارم .مواظب خودت باش.

Advertisements
Posted in: روزنگاری