مداواهای اجتماعی

Posted on ژانویه 10, 2009

0


احساسات جنسی یک زن در چنبره ی مداواهای اجتماعی گم و گور می شود همان طور که حس مردان به سادگی در هیاهو محو می شود .نظم جاری جامعه بی آنکه با هشداری توامان باشد مرد و زن را به یک سوق می راند .آنانی که طمع ازادی درونی را چشیده اند به خوبی می دانند در گذر از روز مرگی ها و قانون های نوشته و اجرا شده ها به سادگی نمی توان مقاومت مصالع روحی را بالابرد .توان بالایی می خواهد. نه با شربت های تقویتی می توان رشد کرد نه با پزشکی گیاهی و سنتی .نمی توان به همه ی آدم ها اعتماد کرد .نمی توان دل سیر و گوش شنوا پیدا کرد و هانسل و گرتل وار رد همه ی نان ریزه ها را دنبال کرد بی آنکه بی حواس به پرنده های گرسنه بود .سیاست زدایی از رد انگشتان و بهت نماندن به هنجارهای سوخته کار هر کسی نیست .می توان کتاب و لغت لمباند و هزاران ساعت فقط خواند و در فرصت پاره شده از زمان نوشت .خیزاب ها و موج ها ی پشت سد روح را می توان با آب بند بست ولی به وقت درو شاید طوفان شکار کرد .می توان سلانه سلانه راه رفت و بیداری شب ها را تحمل کرد .می توان آرام گوش کرد می توان شعر خواند می توان دار و دسته راه انداخت و می توان های بسیاری تولید کرد .آنچه در این روزها بیش از همه توان می گیرد .اضافه فکر کردن است .کادرهای باز و بسته را می توان هزار بار باز کرد و بست .آن وقتی کارایی خواهد داشت که با چشمان تمام بسته کادر باز انتخاب کرد .می توان به همه ی اتفاقات روزمره اندشید .می توان طومار بزرگی نوشت از همه ی بایسته ها ونابایست ها .می توان شمع نذر کرد می توان به امامزاده های سیار دخیل بست .از این می توانستن ها بسیار می توان انجام داد . ولی آنچه این روزها مهمترین کار است خواندن و خواندن است .یک اتاق ازآن خود به بزرگی همه ی دنیا تنها آرزوی من است .سقف ارزوهایم روز به روز کوتاهتر می شود و به هیچ عنوان از کاهش زیاده خواهی ها افسرده نیستم .دنیای ذهنم بزرگتر شده ولی دیگر تن به جغرافیا نمی سپارم .دیگر ملیت و زبان برایم معنای خودش را از دست داده .دیگر به پایه های محکم فکر نمی کنم .دیگر به مذهب و چراهای این چیست و آن چیست ؟ فکر نمی کنم .به مرگ هم توجه نمی کنم .پیاده رو های کنار خانه ام را وجب به وجب اندازه گرفته ام و متر چوبی ام را با چکش شکسته ام .دیگر به اندازه ها توجه نمی کنم .دیگر به این فکر نمی کنم که آیا باید درد ترا ودرد دیگری به آسانی از دست بدهم یا که نه .قالب های جدیدی برای تازه فکر کردن به دست آورده ام . دیگر فکر می کنم به خوبی می دانم پله ی بعدی ام در چه ساعت و مکانی جلوی پایم خواهد بود .همه ی یادگاری های قبلی ام را قاب گرفته ام و دور تادور خانه به دیوار اویخته ام .هرازگاه نگاهشان می کنم تا یادم بیاید تا کجا پیش رفته ام .

Advertisements