بال های زخمی گوستاو

Posted on ژانویه 13, 2009

0


پرنده را در دست چپم گرفتم . بال سمت راستش را رو به آفتاب و قفسه سینه اش را به کف دست راستم فشار داد م . آنقدر نرم که حس اشتیاق به پروازش را از دست ندهد . پری در خانه اش نشسته بود و گل های باغچه اش را گربه ی همسایه اش آب می داد .هوا منتظر بارش باران بود و باد از فاصله دور و نزدیک به سمت ما چهار نفر می آمد .پرنده از بالای سیم برق به روی دستم افتاده بود و شانس با هر دوی ما بود که بلایی سرش نیامد .پرهای قشنگ پرنده مخلوطی از همه ی رنگ های شاد دنیا بود .بال هایش دقیقا به مانند بال فرشته از میانه کف دست و انگشتم می گریخت .ساعت دیواری خانه به صدا درآمده بود .از میان برگ های درختان باغچه راهم به سمت اتاق پذیرایی کج کردم تا پرنده را به روی بالش آبی کا ناپه تخت خواب شو بگذارم و کاسه ی آبی به روی میز چای خوری .باد زودتر از همیشه پنجره را با صدای بلند به هم کوبید و من باز مثل همیشه بی توجه به صدای زوزه ی باد به کارم رسیدم .تلفنم را برداشتم و به گربه ی خانم میشیگان زنگ زدم .خوش بختانه تلفن اش را زود برداشت .با صدای بی حوصله گفت : اوه تویی ! گفتم : بله دوست من خودم هستم .بد موقعی مزاحم شدم ؟ با صدای شکننده و غمگین جوابم را داد . » نه ! اشکالی ندارد .ببخش که تن صدایم خوشایند نیست .نامزدم همین دو ساعت پیش ترکم کرد و رفت ! با صدای بلند گفتم : نه ! گفت : خب ! زندگی همینه دیگه رفیق جان ! سر صحبت را عوض کردم و از مهمان تازه ام برایش گفتم .با خوشحالی گفت : اوه ! اجازه دارم بیایم و دستی به پرهایش بکشم .گفتم : البته که می توانی .احتیاج به گرفتن اجازه نداری پیشی جان ! تا به آشپزخانه بروم و لیوان چایی برای خودم بریزم گربه در خانه را باز کرد و جست زنان خودش را به روی کاناپه انداخت .با اشاره گفتم چایی می خوری ؟ گفت : با یک قاشق شکر لطفا ! دور میز چایی خوری نشستیم و از اینکه چه اسمی به روی پرنده بگذارم حرف زدیم .اصلن به روی خودم نیاوردم که با نامزدش به هم زده و اینکه حال خوشی دارد یا که نه . خودش به موقع حرفش را خواهد زد . شال مارسیا را به روی پرنده که حا لا اسمش گوستاو شده بود انداختم .این شال پشمین را چند ماه پیش مارسیا از پرتغال برایم خریده بود تا وقتی که روی کاناپه خوابم می گیرد به رویم بیاندازم تا سرما نخورم . چند روزی بود خبری ازش نداشتم .زنگ هم نزده بودم .نمی دانم شاید حوصله اش را نداشتم .در هر صورت حس کردم که لازم است چند روزی با هم نباشیم تا عادت عاشقی از سرم برود .این ها را وقتی که چایی را می خوردم به گربه گفتم .مارسیا حالا جزو لاینفک زندگی ما دو نفر شده بود و الکی هم نمی شد از سر وا بکنیم .دختر باهوش و خوبی بود و در این مدت به هم خو گرفته بودیم ولی عادت ایرانی بودنم که زود از کسی خسته می شوم به سراغم آمده بود ولی مارسیا خسته کننده نشده بود فقط می شد گفت که دوستی مان احتیاج به کمی خانه تکانی داشت و بس .بیچاره خودش هم فهمیده بود و مثل یک دختر خوب درکم می کرد .گرچه به قول گربه ی خانم میشیگان خودخواهی من هم جزیی از این ماجرا بود .به پرنده آب و دان اش را دادیم و زیر شال نرم مارسیا به خواب شیرینی رفت ولی قبل از خواب دوباره به بال هایش دست کشیدیم و حس ملایمی به هردوی ما دست داد .از خانه ی پری صدای اواز قشنگی می آمد .خانم همسایه هم از خانه اش بیرون آمده بود و با پوشیدن بارانی اش جلوی درب خانه اش ایستاده بود تا صدای پری را بشنود .با گربه بیرون آمدیم و کنار زن همسایه نشستیم .پرده ی خانه ی پری کشیده نشده بود و ما سه نفر پری و گربه اش را می دیدم که یکی پیانو می زند و دیگری ساکسیفون .باد از وزیدن دست کشیده بود و فقط این باران بود که با صدای نرم و پیوسته اش سمفونی ساعت نه شب را تکمیل می کرد .

Advertisements