نگاهی به فیلم مایکل و هانا ! The Reader

Posted on ژانویه 22, 2009

3


مایکل کنار پنجره ایستاده و قطاری از فاصله ی نزدیک در آن سو می گذرد .ما مایکل پانزده ساله را می بینیم که در قطار سال 1958 نشسته .حالش خوب نیست و حس تهوع دارد .شاسی ایستگاه بعدی را می زند و پیاده می شود .کنار مجتمعی که کارگرها در حال رفتن و آمدن هستند می ایستد .باران می بارد .به کریدور وارد می شود کناری می ایستد استفراغ می کند .دو بار پشت سر هم .هانا با لباس فرم از پله ها پایین می آید .سطل آب را پر می کند و محلی که مایکل استفراغ کرده را می شورد .به مانند مادر خوب نگاهش می کند و آدرس خانه اش را از مایکل می پرسد .با او تا نزدیکی های خانه می آید .مایکل گیج از این محبت بی شائبه می شود .در فیلم نشان داده می شود که چقدر خانواده ی سرد و یخی دارد .پدر همیشه ساکت و در عین حال بی هیچ نقشی از یک بابای خوب .مادرش فقط مادر است و بقیه ی خانواده هیچ نقشی در زندگی مایکل ندارند .پس از مدت ها قهرمان فیلم سایه ای از محبت و مهربانی دیده .با گلی به دست به دیدار هانا می رود .وقتی هانا لباس می پوشد تکه های لخت او را تماشا می کند .به خوبی مشخص است در اوج بلوغ جنسی به سر می برد و تمنای هم آغوشی او را دارد به هم می پیچید .حالا چرا یک پسر پانزده ساله با یک زن چهل و سه ساله سکس باید بکند .بیشتر از خود عمل هم آغوشی این میل بی پایان مایکل به آغوش گرم یک زن و یا یک مادر است که او را به سمت هانا سوق می دهد .صحنه های اروتیک فیلم بسیار قشنگ و با سادگی به هم بافته شده و تماشاگر هیچ نقشی از کارگردان نمی بیند انگار دارد خود زندگی را تماشا می کند . وقتی مایکل به داخل وان رفت و از بالا شیر آب داغ را باز کرد و صورتش را در هیجان شست .دلم به حال هانا سوخت .هانای ساکت و در درد پیچیده شده حواله را به شانه ی مایکل انداخت و خود لخت پشت سرش ایستاد .بیشتر از آن که هیجان سکسی به بار بیاورد به تماشاگر نشان می دهد که این زن منتظر یک جرقه بوده تا دوباره زن بودنش را به یادش بیاورد .چه سوژه ای بهتر از پسر بچه ی پانزده ساله .تشنه ی سکس و محبت .دست نخورده ومترصد عاشق شدن .هانا سواد ندارد ولی تشنه شنیدن داستان است .فرقی هم نمی کند از ادیسه هومر باشد تا داستان چخوف و یا تن تن و میلو .این نفس شنیدن است که هانا ی در هم شکسته را دوباره زنده می کند .آموزش عشق بازی به مایکل همانند بزرگ کردن یک نوزاد برای هانا ست .در هیچ چیزی عجله ندارد حتی بوسیدن و یا نحوه حرکت در عشق بازی .آنچه مهم است هر دو هم بازی خوبی برای یکدیگر پیدا کرده اند .تا بستان می گذرد .مایکل البوم عزیزتر از جانش را می فروشد تا تور دو روزه برای دوچرخه سواری بگیرد .وقتی با دوچرخه از کشتزارها می گذشتند انگار این من تماشاگر بودم که رکاب می زدم .هر صحنه ایی که می گذرد مایکل بزرگتر و در خود فرو رفته تر می شود .انگار این نوجوانی ماست که کارگردان به تصویرش کشیده .کاری به زمینه اصلی فیام که کشتار هولوکاست باشد ندارم .آنچه در این فیلم به خوبی من تماشاگر را تکان می دهد هجوم بی سابقه ی محبت و عشق است که سن و سال ندارد .نقش آدم ها برای من تماشاگر مهم نیست .چه زن سابق مایکل و چه استاد و یا حتی زن یهودی پولدار ساکن نیویورک .هیچ نوع همزادی با پرسوناژهای فیلم تماشاگر را غلغلک نمی دهد .هانا مامور بوده و چون کار دیگری پیدا نکرده بود در اردوگاه مرگ یهودی ها مامور فرستادن افراد به سمت کوره های آدم سوزی شده بود .کارگردان به تماشاگر نمی گوید هانا را دوست داشته باشد یا که نه .یک نوع بلاتکلیفی در ارزش یابی شخصیت هانا موج می زند ولی این مایکل همیشه خاموش است که با چشم هایش و اشک های آماده اش عشق بی پایانش را نشان می دهد .چند درصد ما در نوجوانی عاشق زن بزرگتر از خودمان شده ایم و یا مرد بالغ تر از خودمان .چند درصدمان این فرصت را داشته ایم به شکل کاملن حرفه ای هنر عشق بازی را یاد بگیریم .چند درصد از همه ی ما آدم ها به معنی واقعی از عشق بازی لذت وافر برده ایم .چند میلیون از ماها کودکی ها را فدای این آشنایی ها کرده ایم .خیل عظیمی از پسر بچه ها در همین سن مایکل عاشق شده اند و کل زندگی شان را تباه کرده اند .این فیلم نوارهای سی و پنج میلی متری است که روزها و شب ها درگیرمان می کند .این فیلم را بارها باید دید!

Advertisements