شهری که دوستش داشته بودم

Posted on فوریه 1, 2009

2


تهران شهری که دیگر نمی شناسمش .شهری که با خاطره های من اصلن جور در نمی آید .شهری که دیگر ترافیک اش حال خوش به من نمی دهد .دیگر سر و صدایش و ادم های جور واجورش حس خوش آیندی در من به وجود نمی آورد .نه ! نه ! این خیابان هایی که در این چند روز دیدم با همه نشانه هایی که در بایگانی مرکز خاطره ام بوده مچ نبود .این خیابان بزرگ و طولانی تخت طاووس با همه خیابان های فرعی اش فرمان ماشبنم را درست کنترل نمی کند .راستگردها و چپ گردهای علایم راهنمایی و رانندگی اش فلاشرهای ماشینم را شناسایی نمی کند .این خیابان ولی عصر از میدان راه آهن تا خود میدان تجریش درخت های آشنایش را ندارد .کتاب فروشی هاشمی سر جای خودش نیست .همه ی پلاک ها عوض شده اند .اداره ی بازرگانی – آب میوه گیری سر تخت طاووس – کتاب فروشی تندیس – چلوکبابی زیر زمینی کنار بانک ملی مزه ی غذایش مثل سابق نیست .آب تهران طعم خوبش را از دست داده .همین امروز که سوار سرویس شدم تا از میدان راه آهن به فرمانیه بیایم .راننده ی قدیمی مینی بوس را نراند .همه ی آدم ها سر جای خودشان نبودند .منی که تازه از جزیره آمده بودم انگار آدم دیگری بودم .نگاه ها به من نگاه گدا به شاهزاده بود .انگار از جاهای خیلی خوب سوار مینی بوس گاز سوز شده بودم .این شهر شهر من نبود .شهر مرده ها بود .انگار همه با بدنی لخت و اسکلتی با کیفی به دست و یا شانه راه می رفتند و طوفان های حادثه همه را از بیخ و بن از پا دراورده بود .دیدن این همه( پلشتی و تن باره گی و بد گویی های حقیرانه) روحم را خدشه دار کرده بود .در طی این همه سال مگر چه اتفاقی افتاده بود که آدم های شهرم این همه تغییر کرده بودند .وسط اتوبان مدرس از مینی بوس پیاده شدم .از پل عابر پیاده سر ظفر عبور کردم .پای پیاده تا خود ولی عصر را رفتم .کوچه پسکوچه ها را حسابی دیدم .موش های گنده که قد شان به نصف من می رسیدند سر راهم ایستاده بودند و از سطل های زباله ورق های کاغذ می جویدند .انگار در خیابان های کابوس قدم میزدم .پارک ملت پر از آدم های غربتی شده بود و بساط بلال فروشی و فال گیری به راه بود .از توی جوی های آب خروار خروار آشغال رد می شدند و هرازگاهی هم جسد مثله شده ی زنی پیچیده در چادر .قتل های ناموسی و قتل های پیش و پا افتاده دیگر حادثه ی تازه ای نبود ند .امینه های سبز پوش راه به راه سر هر کوچه ایستاده بودند تا مبادا تلنگری به شیشه های ساختمان های فیروزه ای بخورد .مثل خوابگردها راه می رفتم و ماشین های مدل جدید را می دیم که برای شکار دخترکان نورس و فاحشه ترمز می زدند وقیمت ها نجومی و تن ها تاول زده .وزن تن شان را به قیمت روز می فروختند و از روز مبادا خبردار نبودند .خانه های جاکش ها نزدیک بود و فاصله تن آرایی با رختخواب بسیار زود .فرقی هم نمی کرد مال کجا باشی .مشهد و رشت و شیراز و شاید جنوب و هر جای ایران ! مهم پستان های سفت و از حالت نیافتاده بود و باسن های تپل و تحریک کننده .هرچه سن کمتر مشتری بیشتر .بین به بالا رفتن و یا پایین رفتن مانده بودم . حالا تهران بالا و پایین نداشت .طبقه های اشراف پایین شهر به بالا دست آمده بودند و جای مردم شهر تغییر کرده بود .دست فروش ها با طبق موز و شکلات چینی جلویم را می گرفتند تا خریدی چیزی بکنم ولی پول رایج مملکت در جیب هایم نبود .با چشم های سبز و میشی ام آدم ها را دید می زدم تا مبادا چیزی از قلم بیافتد .تا همین فردا صبح وقت داشتم که به جزیره برگردم .همه جای شهر را باید نگاه می کردم.جز به جز و با دقت .بلیت پروازم را از استانبول گرفته بودم .قرار بود تا مرز را با قطار بروم چون به هواپیماهای ایران اعتماد نداشتم .گرچه شاید ریل های زمینی هم از هم فاصله بگیرند . به لب مرز که می رسیدم با ماشین به وان می رفتم و از انجا با هواپیما به استانبول و بعد جزیره .سفر این چند روزه ام حالم را عوض کرده بود .انگار این همه سال در هوا زندگی می کردم و باید برای نفس تازه کردن سری هم به زمین ایرانی ام میزدم .همین حالا در تهران دارد باران سنگینی می بارد .یادم رفته بود چترم را بیاورم .خیس از باران به هتل برگشتم تا برای فردا خودم را آماده بکنم .باران تهران هم باران سابق نبود!

Advertisements