هشت دقیقه

Posted on مارس 11, 2009

0


چه فرقی می کنه که کجایی هستش !  مهم اینه که بتونی سرتو رو شونه اش بزاری و برای حداقل هشت دقیقه دنیا رو فراموش کنی .چه فرقی می کنه تو وقت استراحت ات کنار میزت بشینه و تو با دیدن چشمان زیبایش و شانه های محکمش احساس کنی که ای کاش مال تو بود .اصلن مهم نیست که نژاد و خون و نوع رنگش با تو سر بساز دارد یا که نه .دنیا آنقدر ها جای قشنگی نیست که به همین سادگی آدمی را پیدا کنی که دلت را نرم کند که به چیز دیگری احتیاج پیدا نکنی .وقتی با تو حرف می زند انگار رگه های عصب  خشک شده ات را می ساید و انقدر این کار را قشنگ انجام می دهد که نه دردت می آید و نه حس وحشتی از به هم ریختن اش ! فکرت را مشغول نکن و با چرایی ها هم خودت را اذیت نکن .فقط هشت دقیقه وقت داری که از همه ی سایه ها فرار کنی و  آنقدر مشغول بوییدن موهایش باشی که مست از این همه خوش بویی و بی ملایی شوی .بی آنکه کسی متوجه شود مداد های سیاه و سفید کنار میز را بردار و تا نرفته رخسار مه گرفته اش را قشنگ نقاشی کن چون فقط هشت دقیقه وقت داری .صورتش را بوسه باران کن ولی انقدر آب دار نبوس که مجبور شود از دستمال کاغذی استفاده کند .ببین چه انگشت های باریک و بلندی دارد .لاک قرمز کمی  پر رنگ به سر انگشتانش کشیده که با شمای بدنش هماهنگی دارد .داشتی کارت را می کردی که در کافی شاپ را باز کرد و تا زمانی که وقت استراحت ات فرا نرسیده بود منتظر آماده شدن  قهوه اش ماند . وقتی کنار میز نشستی به کنارت آمد و اجازه خواست که بنشیند .خدای من ! چه صورت نازنینی دارد!  آنقدر محوش شده بودی که یادت رفت به نشستن دعوتش کنی .فنجان قهوه اش را به آرامی به میان دو لب قشنگش می برد و هر گاه جز دو جرعه بیشتر نمی خورد .این هشت دقیقه پایانی نداشت چون کرولاین اجازه داده بود تا هر وقت که دلم بخواهد کنارش بنشینم .ساعت مچی ام را از دستم باز کردم و کنار میز گذاشتم تا گذر ثانیه و دقیقه ها را با چشمان بی قرارم ببینم .از همه جا حرف زدیم و او گفت که از کاستاریکا آمده و از شوهرش تازه جدا شده و از مال دنیا تنها خانه ای کنار اقیانوس دارد و حساب پس انداز نه خیلی زیاد ! انگلیسی را با لهجه ی کشورش حرف می زد و هر دقیقه که می گذشت دیگر حرف هایش را نمی شنیدم چون محو خودش شده بودم .قرارشده بود در شرکت ساختمان سازی کنار کافی شاپ مشغول به کار شود و تا پنج شنبه وقت داشت اتاقی برای خودش اجاره کند .به شوهر مادر فرانچسکا زنگ زدم و اتاق زیر شیروانی کافی شاپ را پیشنهاد داد .اجاره اش هفتگی و پول پیش هم نمی خواست .از مهربانی ام تشکر کرد و قرار شد پس از کار با هم به اتاق زیر شیروانی برویم تا کم و کسر اتاقش را جور کنیم .بی  اختیار سرم را به شانه اش گذاشتم و برای همان هشت دقیقه دنیا را فراموش کردم !

Advertisements
Posted in: روزنگاری