کمی حرف

Posted on مارس 19, 2009

0


 


می دونی چیه ؟ وقتی دل نگرانی های احمقانه ام را به کناری می گذارم و قشنگ نگاهشان می کنم به این نتیجه می رسم که بیخود و بی جهت جلب شان شده ام و هیچ دلیل منطقی برایشان نداشته و ندارم . شاید تا همین چند ساعت قبل هم ترس احمقانه ام را با خودم همراه داشتم ولی نمی دانم چرا وقتی به دانشکده رفتم همه شان پوچ در آمد و با خودم فکر کردم که چی ؟ این همه سال با خودت این ها را  وصله تن و روحت کرده بودی و بی آنکه حسابی فکر کنی آویزانت بودند و تو چقدر بی توجه و بی حواس بودی پسر جان . این فکرها چه تاثیری در زندگی روزانه ات دارد ؟ بابا بی خیال همه چیز باش ! خودت باش و لاغیر ! نگاه به دور وبرت کن حتی آدم هایی که بیشتر از بیست و سی سال است که تو اروپا زندگی می کنند هنوز احمق باقی مانده اند .نویسنده هاش انگار از آسمان افتاده اند و آنقدر با کیا وبیا به کارهایشان پز می دهند انگار همین امسال نوبل را می برنند .روشنفکرهاش را حسابی برانداز کن .هیچ حرفی برای گفتن ندارند .بابا بی خیال این ها شو .کجا بودیم ؟ آره تو راه که می آمدم با آلیس حرف می زدم .از توهم ها و باورهای تغییر یافته اش حرف می زد که هر روز بهتر از دیروزش می شود و حس پیشرفت و پویایی باعث شده به زندگی بهتر نگاه کند و با مسایل روزمره راحت تر برخورد کند .حرف های این دختر باعث شد به خودم نگاه کنم همان طور که راه می رفتیم آویزهای روحی ام را نگاه کردم دیدم چقدر بی قواره و بی تناسب هستند و من چه حالی دارم که این ها را با خودم این ور و اون ور می کشانم .نمی خواهم گیج ات کنم ها ! نه ! داریم حرف می زنیم خب ! کاری به فارسی سره نوشتن ام هم لطفا  نداشته باش .رمان نمی نویسم که ! دارم حرف هایم را یک جوری به تو می رسانم تا کمکم کنی بهتر باشم .خب این روزها از خیلی چیزها و آدم ها برایت نوشته و حرف زده ام .از روشنک و فرهاد و اسامی خیابان ها و….این روزها دارم کم و بیش بیست و هفت سال پیش را به یاد می آورم .اوایل فکر می کردم حافظه ام آسیب دیده ولی دیدم نه بابا اگه یه کم تنبلی را به کناری بگذارم خیلی خوب هم می توانم خیلی چیزها را به یاد بیاورم مهم هم نیست اسامی مکان ها را به یاد بیاورم یا که نه ! بالاخره یه رفیقی پیدا میشه که بگه چهار راه شاهین تو سنایی کجا بودش و یا شیرینی فروشی نوبل یا رستوران تاج محل و چلوکبابی سنایی و غیره .مهم اینه که حسابی مخت را به کار بیاندازی و تک تک حافظه های گریخته را پیدا کنی و تکه های پازل خاطرات ات را کامل کنی . بالاخره باید  یک روزی این کار را بکنی یا که نه ؟ قشنگ بگرد و همه را به یاد بیاور این قدر هم زندان زندان نگو نمودی مارو با این زندان گفتن هایت .از آدم ها بیشتر حرف بزن از همه ی خوب و بدشان .حالا زیاد هم  مهم نیست که با آنها خوابیده ای یا که نه .تنها مرد دنیا نیستی که ! وقتی از روشنک حرف می زنی درست و حسابی ازش بنویس .از نحوه لباس پوشیدنش گرفته تا هر کاری که می کرد از فرهاد و منوچهر و همه حرف بزن .هاج و واج نمان .درست و حسابی بنویس .دیگه از خارجی ها کمتر بنویس .از دوستانی که در ایران داشتی گزارش درست و حسابی بده .نمی شه که این همه حافظه را به کلی پاک کنی .از کوچکترین چیز بگیر تا حادترین شان باید خوب به یاد بیاوری .قرار نیست ماه و خوشگل بنویسی فقط بنویس تا راحت بشی .از قنادی سر میدان ونک بگیر تا پیتزای خیابان جردن از همه مکان ها و جاهایی که رفته ای بنویس .از رنگ و بوی بیست و هفت سال پیش بنویس .بنویس نسل تو چه کارهایی کرده .چه کارهای درست و غلطی کرده و حالا دارد چه غلطی می کند .بنویس تو هم هاناآرنت و پوپر را می شناسی و کتاب به اندازه ی کافی خوانده ای و حالا همه شان حالت را به هم می زند.بگو که قرار نیست که حرف های خوشگل بنویسی و ادای آدم های بالا نشسته را در بیاوری و احکام صادر کنی .قرار نیست مهمل بافی کنی .ولی اگر به حوزه ی هنری هم رفته ای  و سلمان هراتی و مخملباف را هم دیده ای ازشان حرف بزن .اصلن از همه کس بنویس .این ملت حق انتخاب دارد .تو برای خودت بنویس حالا هر کی دلش بخواهد یک روزی حرف ها و نوشته هایت را خواهد خواند .چه اشکالی دارد صریح و بی پرده اعتراف کنی چه کرده ای و آیا کارهایی که کرده ای درست بوده یا که نه ؟ فقط یک قول بده همین سبک نوشتن ات را ادامه بدهی و به هیچ عنوان از نیستی و پوچی حرف نزنی چون این مردم به اندازه ی کافی درد و حرمان کشیده اند .برای یک دقیقه هم که شده کمی امید بپاشان .همین و بس !
Advertisements
برچسب‌ها: