دریچه های بیست در هشت سانتی

Posted on آوریل 13, 2009

0


 


فکر می کنی تا چند سالگی می توانی همه هجمه های روزانه و شبانه ات را به باد فراموشی بسپاری .فکر می کنی تا چه زمانی می توانی به لحظه ای برسی که دیگر هیچ و هیچ جایگزین خاطرات پر حجم و زیاده فزون شود .فکر می کنی همین حالا باز چراغ اتاق بیست و چهار ساعته روشن است و منفذهای سلول کاملن کیپ شده و تنها از دریچه بیست سانت در هشت سانت می توانی بیرون از اتاق را بدون چشم بند تماشا کنی .فکر می کنی درست همین حالا سرت به دیوار خورده و گیجی اش طاقت فرسا شده .فکر می کنی درست همین چند دقیقه پیش بود که شلاق بر کف پای خورده می شد و فریادهای کودکانه ات امانت را می برید .تنها صدای خنده های هیستریک بازجو به گوش ات می رسید و تو در هم می پیچیدی و حتی توان اعتراف به ناکرده ها را از دست می دادی .فکر می کردی هنوز در کنار ساحل در حال شنا هستی و سگ آبی به طرفت هجوم آورده و توان دفاع از تو سلب شده .از بس فکر می کردی دیگر فکرت کار نمی کرد .همه ی رویاهایت نابود شده بود و از صافی های متعدد گذر عبور داده می شدی تا تو خودت نباشی .درست همین حالا سوزش شلاق را با تمام وجودت حس می کنی .با اینکه می دانی دیگر کابلی در هوا چرخ نمی خورد .با اینکه می دانی دیگری دریچه ای بر جای نماند تا تو از بالایش هوا را استنشاق کنی .دیگر اتاقی نمانده که در سکوتش حتی حرکت مورچه ها را هم بشنوی .هنوز هم باورمی کنی روزی همه این صداها در تو می میرد .و زندگی با فراغ بال در آغوشت خواهد کشید .امشب هم می گذرد ! حتی مارسیا هم نمی تواند کمکت کند .بگذار بی آنکه بفهمد گریه کنی شاید ساعت زودتر بگذرد .کاری نکن که صدایت بلند شود .بگذار مارسیا ملافه را تمام قد به طرفش بکشد .اجازه بده بی ملافه سر کنی .امشب هم خواهد گذشت .فردا صبح که بیدار شوی حتما زودتر از او دوش بگیر تا پفی چشم هایت معلوم نشود .اجازه نده مارسیا ی خوبت بفهمد هنوز با زندگی آشتی نکرده ای .اجازه نده چشم های سیاهش غمگین شود .اجازه بده فکر کند در خوشی آغوش اش به سلامت جای گرفته ای .اجازه بده همین فردا صبح به آفتاب سلامی دوباره بدهی

Advertisements