Browsing All Posts published on »دسامبر, 2010«

گربه ی خپل آقای ابلیس

دسامبر 28, 2010

0

حلقه های در را از هم باز می کنم تا درگیر پیچ های در هم تنیده نباشم . مارگریتا بطری ودکا را روی میز نهار خوری گذاشت تا امشب با هم مست کنیم . از سر صبح که با کابوس مرگ بیدار شدم تا همین چند ساعت پیش دلم نمی خواست به خانه بیایم . […]

گلوی فشرده

دسامبر 28, 2010

0

مارگریتا با نوازش سرم ، بیدارم کرد . منگ کابوس با چشمان نیمه باز گفتم : اعدام شدند ؟ با قطره اشکی که از چشمان مارگریتای انگلیسی به صورتم چکیده شد ، از روی تخت بلند شدم . زیر دوش رفتم تا از خواب – بیداری ام بیدار شوم . با اینکه آب کافی به […]

اجاره نور از اداره ی فرصت های از دست رفته

دسامبر 27, 2010

0

تا ماهی ها از رودخانه به دریا خودشان را برسانند مارسیا زودتر با دوچرخه به در خانه آمد. هوا نسبتا ابری توام با نور ملس خورشید بود .جلبک های سبز رنگ در حاشیه ی مرداب هواسازی می کردند. قایق های کوچک بادبانی از آن سوی دریای مانش به طرف بندر می آمدند .تا مارسیا در […]

پاکت آسمان

دسامبر 27, 2010

0

کودکی های شعرم را از خواب بیدار می کنم تا زمان ، کم حجمم بکند .ضرب آهنگ سم اسبانی که مرا به خانه می برند کند تر شده . یورتمه کشان راه مزرعه آفتاب گردان را پیش گرفته اند تا بی آنکه ترانه ای را بسرایم خودشان راه تازه ای برایم باز کنند البته نه […]

درهای بسته و نیمه باز

دسامبر 27, 2010

0

این همه درهای بسته و نیمه باز ، در برابر نگاه تو هیچ ارزشی ندارد . .وقتی از درها حرف می زنم ، اول به در شماره ی سیزده فکر می کنم که دریچه ای به اندازه ی کف دست داشت . به همان دری فکر می کنم که صبح ها قبل از نماز بازش […]

طعم خوش کودکی

دسامبر 26, 2010

5

نگاه که می کنم ، می بینم چپرهای چوبی ، روزن نگاهشان را فراغ بال رو به آسمان باز کرده اند و دیگر نه خسستی به خرج می دهند و نه دیواری برای ندیدن به دور نگاهم می کشند . به سرزمین های خیلی دور هم دیگر فکر نمی کنم . به همین دور و […]

کلمات ساده شده

دسامبر 25, 2010

5

نه اینکه بخواهم از ورای این همه فاصله و مرز های پی در پی ، صدای سکوتم را به تو برسانم . نه اینکه بخواهم ذره ای از عشق عمیقم را کم بکنم . تلاش ، ردیف کردن کردن کلماتم برای این است که از چندین روز قبل دیگر باورم شده که تو از راه […]