تقویم

Posted on دسامبر 20, 2010

2


با هم سوار قطار شدیم . سر ایستگاه موردن برانگ از من جدا شد . به دنبالش دویدم .از راهروها به سمت آن طرف آندر گراند رفت . قطار مسیر به راه خودش ادامه داد .مارگریتا مابین ریل ها آن طرف تر به روی صندلی نشست .کسی به جز من و مارگریتا نبود . راه پله ها بسته شده بود . مارگریتا همه ی راه ها را بسته بود. با صدای بلند داد زدم . مارگریتاااااااااا . پایش را روی پایش گذاشت . کیف آرایش اش را در آورد . شروع به رژ زدن به لب های درشتش کرد . دور لبش را به آرامی رژ می زد . انگار صدای من در هوا ماسیده می ماند . کتاب بی هوایی در ساعت نحس را در دستم گرفتم و بی آنکه نگاهی به او بیاندازم ، شروع به خواندن با صدای بلند کردم . در آغاز ، حرکت قطارها بود و دیگر هیچ .سر هر ایستگاه به آدم ها نگاه می کردیم که با عجله حرکت می کردند . برف همه جا را سفید کرده بود . دامن مشکی کوتاهش را دست می کشیدم . جوراب شلواری نازکی به پایش کرده بود . ای کاش همان جوراب کوتاه همیشگی اش را می پوشید . کارگرهای ساختمان با بیلچه و ساک وسایل شان با همکارهایشان با صدای بلند حرف می زدند . بغل دستی ام هر ازگاهی سر خواب زده اش را به روی شانه ام می گذاشت . . مارگریتا با صدای بلند داد زد . وقت آن شده که عاشق من بشوی ؟ سرم را داخل پالتوی بلندم کردم و زیر لب گفتم : نه هنوز وقتش نشده ! تقویم فردایم را در آوردم و با خط فارسی نوشتم فردا روز غلیتدن در عشق مارگریتا خواهد بود . مارگریتا شمع های بلند سفید را در سرتاسر ایستگاه آندر گراند روشن کرد . برق ها را خاموش کرد . صدای قطارها خاموش شد . فقط صدای زوزه ی باد شمالی از داخل تونل می آمد . در دفتر یادداشتم نوشتم . عجب دنیایی شده . این روزها حتی برای عاشقی هم باید وقت تنظیم کرد . مارگریتا از طرف مقابل صورتم داد زد و گفت : قرن بیست و یکم است رفیق ایرونی . در زمان تولستوی که زندگی نمی کنیم که وقت زیادی داشته باشیم . ابلوموف از کنارم رد شد . حس کسل کننده ی زندگی به سراغم آمد . بلند شدم . نگاهی به ابلوموف انداختم که خودش را به صندلی بغل دستی ام انداخته بود . با ملاطفت نگاهش کردم و یادم آمد روزهایی که کتابش را می خواندم و فکر مرگ لحظه ای مرا رها نمی کرد . سال ۶۶ بود . پاک کنی که مارگریتا به من داده بود ، از جیبم در آوردم و جایی را که ابلوموف نشسته بود را پاک کردم . مارگریتا کف ایستگاه قطار را نقاشی می کرد . صندلی های پلاستیکی را برداشته بود و به جایش مبل های راحتی گذاشته بود . کتابی را که در حال خواندنش بودم به طرف مارگریتا پرتاب کردم . در هوا گرفت و با صدای بلند شروع به خواندنش کرد . فردا صبح که از خواب بیدار شد . آدم دیگری شده بود . یک عاشق مدرن که از هیچ چیز و هیچ کسی نمی ترسید . مهربان تر به دنیای دور و برش نگاه می کرد و بدون آنکه بخواهد در عشق مارگریتا فرو می رفت ( مارگریتا اسم قهرمان داستان را با اسم خودش عوض کرد ) . داد زدم : چرا اسمش را عوض کردی ساحره ؟ گفت : حرف نزن و اجازه بده ادامه بدهم . با مارگریتا شروع تازه ای پیدا کرد و زندگی اش رنگ تازه ای به خود گرفت گرچه از عشق عمیق اش به مارسیا ذره ای کم نشد . این قسمت را با کمی غیظ خواند . با خنده ی بلندی گفتم : نه هرگز ذره ای از علاقه ام به او کم نخواهد شد . مارگریتا درخت کریسمس بزرگی در کنارم کشید . نور خیره کننده درخت حواسم را پرت کرد . حسرت بوییدن درخت کاج را در دلم تازه کرد . ثانیه ای طول نکشید که درخت کنار دستم سرش را خم کرد تا بوی خوش کاج مشامم را پر کند . هر اندازه که مارسیا را دوست دارم این مارگریتا هوس زندگی را در من زنده می کند . ای کاش زودتر از این پیدایش می کردم . به طرف مارگریتا دویدم .از روی ریل قطار پریدم و بی آنکه پایین بیافتم در آغوش باز مارگریتا فرو رفتم . حتمن فردا روز عاشق شدنم خواهد بود

Advertisements
برچسب‌ها: