Browsing All Posts published on »اوت, 2011«

فرشته ی ساکن شانه ی چپ

اوت 31, 2011

3

حالا فرض کنیم در جنوب جزیره زندگی می کنی . درست همین حالا که ابرهای آبستن باران در حال بارش هستند فرض کن با چتر بزرگی به اندازه ی دو نفرمان به استقبال تو به ایستگاه قطار آمده ام . همه ی فرص های محال را به کناری بگذاریم و مثل خانم مارن همسایه ام […]

Because

اوت 29, 2011

0

تکه های امروز

اوت 28, 2011

0

   . هوای مانده از چند روز قبل فاسد شده بود .بچه ها را با خودشان  می بردند . دیگر کسی برنمی گشت .جای خواب بیشتر شده بود فضا برای قدم زدن در اتاق دو در یک باز شده بود . پتوها را به گوشه ی اتاق برده بودم  تا برای قدم زدن فضا شکار […]

پایان کابوس

اوت 27, 2011

0

یکی از انگشت های شکسته که زیر پوتین مانده بود به صدا در آمد  و به آوازی شیرین و غم انگیز شروع به خواندن کرد .یکی از انگشت های در انتظار شکسته شدن  ،  کنار قبری ایستاد که قرار بود در آن دفن بشود . چوب های کلفتی  به صف ایستاده بودند تا کار همه ی […]

در خواب

اوت 26, 2011

0

کلبه ی آرام ما

اوت 17, 2011

0

سه شنبه است . خورشید در حال غروب کردن است .رودخانه ی کنار کلبه سرد و زلال است . ماهی های شناور خواب هستند . مارگریتا ، سرمای بالای سرم را فوت می کند . گوستاو بال راستش زخمی شده . گربه ی خانم میشیگان سیگار برگش را گم کرده . همه چیز خوب است […]

کودکان شورشی جزیره

اوت 10, 2011

0

یکی از اسب های جوان که حال خوشی نداشت را نگاه کردم . بی آنکه چشم بر هم بزند اجازه داد به یال سفید – سیاهش دست بکشم . حتی نیم نگاهی هم به اسب ابلق پیری نیانداختم که بی محابا نگاهم می کرد و سنگینی چشم هایش پشت شانه ام را کمی خم کرده […]