فانوس نفتی

Posted on ژانویه 1, 2014

0


حالا که برف می بارد  به انبار چوب خانه می روم تا هیزم هایی که همین عصری شکسته بودم را به داخل شومینه بیاندازم . سالهاست بوی خوش هیزم در مشامم راه نرفته . هوای بارانی جزیره بوی خوش همه ی اشیا را از من گرفته . امشب که برف می بارد بوی خوش همه درخت های جهان در مشام زنده ام شروع به راهپیمایی کرده اند . چقدر خوش بختم که امشب که آسمان و ابرهای یخ زده خوابشان پریشان شده فرصت این را پیدا کرده ام تا برای خودم باشم و دلم هر آن چیزی را می خواهد به دست بیاورد .آخ های دنیای پاشیده شده ام را به کناری پرت می کنم تا در شب سرد زمستانی چراغ های نفتی را روشن بکنم .جریان ثابت برق را قطع می کنم تا با نوری که تکه تکه روشن می کند سایه های اتاقم را الفتی تازه پیدا کنم . چراغ  هنوزهای باقی مانده را با لب های خاموشم فوت می کنم تا خاموش بشود این همه نور آزار دهنده ی ذهنم .  فانوس خیالم را در دستم می گیرم و دورتادور خانه راه می روم تا پی در پی های  افسار گسیخته را دهانه بزنم . این همه صدای شیهه اسب های سرکش در سرم چه می کنند ؟ باید همین امشب که صدای آتش گرفتن چوب های کاج حالم را خوش کرده ترتیب تازه ای به سوزن صفحه های ذهنم بدهم . آخر معنی ندارد این همه خراشی در سینه ام . معنی ندارد این همه صدای ناهنجار که امان روزانه و شبانه ام  را بریده . باید همین امشب که صدای باد و رنگ های سپیدی که از آسمان ،  زمین بی رنگ را رنگی می کند شروع به کاوشی بکنم تا در معدن درونم طلایی تازه به دنیا بیاید . این روزها هر چه بیشتر کلنگ می زنم به ته ی خاکریزم نمی رسم . مته های بسیاری به کار برده ام ولی تا بخواهند کاری انجام بدهند شکسته شده اند . همین حالا که پشت شیشه ها بخار بسته  باید شروع به نقاشی تازه ای بکنم . کاری به تاریک و روشن خانه ندارم . فانوس رابه میخ تابلو اویزان کرده ام تا با شعاع نورش کار نقاشی  ام را راحت تر بکند  . در این شب سرد زمستانی دلم می خواهد همین فردا صبح که به خانه می آیی صدای زنگ دوچرخه ات بیدارم بکند از این همه خواب سنگینم ….!!!

Image

Advertisements