فرشته‌ی ساکن شانه‌ی چپ

Posted on ژانویه 1, 2014

0


حالا فرض کنیم در جنوب جزیره زندگی می کنی . درست همین حالا که ابرهای آبستن باران در حال بارش هستند فرض کن با چتر بزرگی به اندازه ی دو نفرمان به استقبال تو به ایستگاه قطار آمده ام . همه ی فرص های محال را به کناری بگذاریم و مثل خانم مارن همسایه ام رک و صریح بگوییم که چقدر ما دو نفر همدیگر را دوست داریم . این دوست داشتن ما جای هیچ کسی را در جزیره نمی گیرد . حتی سرسوزنی هم  آزاری به کسی نمی رسانیم . خب همه ی این ها را گفتم خواستم به این جا برسم که امروز ساعت دو در بار ساحلی همدیگر را ببینیم . الانه ساعت شش و نیم صبح است . تو احتمالن در خوابی . دیشب که با هم در کافه ی بغل موج شکن بودیم حسابی ودکا خوردیم . مست و پاتیل شده بودیم . باران ریزی هم می بارید . کف دست خیس ترا در در دستم گرفته بودم ( آخ که چقدر من خیسی کف دست ترا دوست دارم ) قرار عشق بازی هم با هم نگذاشتیم ( آدم حسابی ها که تو اوج مستی با کسی هم خوابگی نمی کنند که )  به کمک فرشته ساکن شانه چپم به در خانه ات رساندمت . وقتی قفل در را باز کردیم ترا را کشان کشان از پله ها بالا بردم . لباس ات را در آوردم . پتوی ایرانی را به رویت کشیدم ( راستی سوتین ات را در آوردم ؟ )  پنجره را کمی باز کردم تا هوای اتاق برای نفس کشیدنت مناسب باشد . از پله ها پایین آمدم . در را قفل کردم ( اوه راستی ممنون که کلید اضافه ی خانه را به من هم داده ای ) به کمک فرشته تلو تلو خوران به سمت خانه رفتیم . بیچاره جیکش هم در نیامد . فرشته ی ساکن شانه ی چپ من خانم خیلی محترم و ملوسی است که برای ثانیه ای هم هوس عشق بازی کردن با او به ذهنم هم خطور نمی کند ( چی عجب بابا ) در خانه را باز کردم ( اون قدرها مست نبودم که نتونم در خونه رو وا کنم خب ) بوی شمعدانی هایی که تازه سه روز پیش خریده بودم کم و بیش ذهنم را خوش بو کرد . روی میز را تمیز کردم . پر از کتاب بود . یاد هرابال  نویسنده اهل چک افتادم . کتاب تنهایی پر از هیاهو را باز کردم و تا وقتی که مست خواب شدمخواندم . راستی ساعت دو یادت نره ها …

عکس

Advertisements