لاس زدن با ابلیس

Posted on ژانویه 1, 2014

0


حالا که ماه  بالا سر جزیره آمده  بهتر می توانم مارگریتا را ببینم که چطور لباسش را در می آورد و بی آنکه خجالت بکشد لخت و عور جلوی پنجره ایستاده تا ابلیس از بالای ابرها بیاید پایین  . از سر غروب انگار مرا نمی بیند . سبوی ودکا را جلوی میز کنار پنجره گذاشته ام تا اگر میلش بکشد با من استکانی بالا بیاندازد . این استکان هایی کوچک را از زمانی که با ایوا بوده ام به یادگار دارم . مارگریتا را هیچ وقت این طور ندیده بودم . انگار عاشق ابلیس شده . البته نمی خواهم مثل احمق ها زود نتیجه بگیرم ولی چشمان خمارش خبر از حادثه ای می دهد که نه خوب است و نه بد . تازه من کاری ندارم که درگیر ماجرای تازه ی عشقی او بشوم چون بی غرور می توانم بگویم مارگریتا با اینکه همسایه ی من است از من خوشش می آید ولی باز نمی توانم به این زن انگلیسی اعتماد بکنم . واضع تر بگویم دلم نمی خواهد درگیری تازه ای در زندگی ام ابجاد بکنم . با اینکه از سر صبح چندین بار دیده امش . حتی  در وان گرم با هم بوده ایم ولی نباید خیلی زود تصمیم بگیرم او را وارد داستان هایم بکنم . ولی چند روز است که بی اختیار از او می نویسم . حتی گربه ی خانم میشیگان هم متوجه شده ولی چیزی به زبان نمی آورد . امروز صبح جاروی بلند جادوگری اش را گم کرده بود ولی از بس به آقای شیطان تکث فرستاد با اولین پست دی اچ ال برایش فرستاده . البته به ادرس خانه ی بغلی نه آپارتمان من . اوه ، شیطان دم پنجره آمده . با خودش بشکه ی بزرگ ودکای روسی آورده . دلم نمی خواهد به چشمانش نگاه بکنم . از سفیدی برق می زند ولی من که از او اصلن نمی ترسم چون می دانم  از من خوشش می آید . معمولن از آدم هایی مثل من خوشش می آید ، چون کاری با کسی و چیزی ندارم . تازه به من ربطی ندارد که با آقای خدا مشکل دارد . چون من که در ان شب به خصوص بالای ابرها نبودم که ! لباس شب بلندی برای مارگریتا آورده .وای چقدر به این مارگریتای مارمولک می یاد این لباس ! خدا شانس بده . صبح با من است شب هم با ابلیس . نه  ، نباید گناهش را بشورم . حتمن می خواهند سری به پاپ سر کوچه بزنند . تازه مگه من مالک مارگریتا هستم . هر کاری دلش بخواهد می تواند بکند . امان از دست این بازی های شرقی ! بشکه ی کوچک ودکا را به روی میز می گذارم . ابلیس با مهربانی نگاهم می کند ولی زیادی باهاش سلام علیک نمی کنم چون نا سلامتی دارم انگلیسی می شم . معنی ندارد آدم با هر تازه واردی مثل ایرانی ها زود صمیمی بشه . امان از دست این انگلیسی ها . بر می گردم و درست مثل ایرونی ها باهاش چاق سلامتی می کنم . من که نمی تونم خودمو عوض بکنم . مارگریتا از خنده خودشو کشت . دستی به موهای مارگریتا می کشم و می گم : دختر انگلیسی من عادت ندارم نقش بازی بکنم . این شیطان با اون شیطون قدیمی خیلی فرق داره . این روزها همه آدم ها خوبند . این آقای خدا گاهی اوقات خودشو خیلی جدی می گیره . هر دو استکان ودکا را به سلامتی من بالا می اندازند . هوا به دستور ابلیس مرطوب می شود . انگار در ماه شهریور هستیم . دلم کمی باران می خواهد . انگار حرفم را می خواند . بالای سرم چتری می گیرد تا شرشر باران خیسم نکند . این آقای شیطان آدم خوبیه ها . بیخود نیست که مارگریتا ازش خوشش نمی یاد که . بگذریم . اجازه بدهید برم بقیه ی کتاب برایتگانم را بخوانم . بازم می یام ….

Image

Advertisements