خوش به حال … نوشته‌ای از ناصر جهانی

Posted on ژانویه 2, 2014

0


  1. وقتی که سپیده دمید ولحظاتی پس از آن‌که جیک‌جیک‌های سحرگاهی گنجشک‌ها آغاز صبحی دیگر را اعلام داشتند، تورا چونان گذشته از پشت شاخه‌های سپیدار بلندمان که حکم محرم و پناهگاه مرا داشت، دزدانه نگاهت کردم و اگر بگویم که تو را با نگاهم لمس می‌کردم و تو را سجده، حرفی به یاوه نگفته‌ام. و تو چه بی خبر از تپش‌های قلب من و غوغای درونی‌ام رازقی‌هایت را به ترنم خنک آب صبح‌گاهی سیرابشان می‌کردی و من چه می‌دانستم که در آن‌حال به چه می‌اندیشدی…
  2. می‌دیدمت که چهره‌ات را نسیم نوازش‌گر صبح، شاداب و پر طراوت نموده و چونان سرابی و خیالی به رقص در می‌آمدی و انگار پاهایت را برروی رویایی سپید گونه به حرکت در می‌آوردی . چه شوقی داشتند، خاک‌هایی که گرمای پاهایت را احساس می‌کردند. خوش به حال آنان که خاکند و سعادتمند. و من چه رشکی می‌بردم، از این‌که می‌‌دیدم  نسیم بدون دغدغه و فراغ بال بر تمامی وجودت می وزید و حتا با پیله‌های خیال انگیز‌ش گیسوانت به رقص در می‌آورد. خوش به حال نسیم. 
  3. و تو هرگز ترنم اشک‌هایم را ندیدی که بر پشت شاخه‌های  محرم سپیدار بر گونه‌هایم جاری می‌گشت. وجودم را لرزش یاس و خیال وصالت پر می‌کرد.
  4. دلهره و اضطرابی که قلبم را به تپش در آورده، می‌دانی چرا؟
  5. از این‌که می‌دانستم لحظاتی دیگر به تک‌بوته‌ی گل‌سرخی که چند روز قبل به مهمانی باغچه‌ات  دعوت نموده‌ای و با دست‌های مقدس‌ات آن‌را در گوشه‌ای نشاندی و من در تمام این مدت هر صبح به نگاهت خودم را دعوت می‌کردم و می دیدم که تو با چه اشتیاقی گل‌برگ‌های سعادتمند آن‌را با دست‌های لطیف و بیگانه برای من نوازش می‌نمو‌دی و تا چند روز قبل که نگاهت به غنچه‌‌ای که تازه سر بر‌آورده، از نیام شاخه‌ای خود را نمایش می‌داد، افتاد و دیدم که لبخندی رویا گونه بر گوشه‌ی لبانت ظاهر گشت و بار نگاه من دید که صبح فردا با نوازش گل‌برگ‌های گل‌سرخ لبانت را بر‌روی غنچه‌اش گشودی و پیکرت در مقابل‌اش به زانو در‌آمد و لبانت به بوسه‌‌ای بر لبانش نقش بست، و تو هیچ‌وقت نتوانستی بدانی که در آن لحظه بر من چه گذشت، حالا تو در برابر بوته‌ای زانو زده بودی و  با بوسه‌ای او را ستایش می‌کردی. و من دیدم تو را و بوته‌ی گل‌سرخ را که دیگر برایم معبدی بود که گرمای لطیف دستانت و لبخند و بوسه‌ی لبانت او را آفریده بود. آری دیگر آن بوته معبد من برای عبادتت بود. الگوی مقدس تو.
  6. و همان شب آن‌را ربودم و به گلدانی نشاندمش و چه ساعت‌های بسیار که از شب قبل تا صبح امروز در مقابل‌اش زانو زده و عبادتش می‌کردم. آری نمازش گذاردم و بوییدمش. بوی لطیفی داشت. به‌راستی این بوی لبان توست؟
  7. عکس

نوشته شده در زندان بندر انزلی به تاریخ ۱۳۶۶/۵/۲۲  ناصر جهانی  زندانی سیاسی که در تابستان ۱۳۶۷ در زاهدان دستگیر و در گور دست‌جمعی به خاک سپرده شد. یادش گرامی باد.

Advertisements