پراکنده‌ها

Posted on ژانویه 11, 2014

0


بعد با آن یکی که بیش‌تر از این یکی دوسش دارم در ایست‌گاه قطار منتظرم بود، روبوسی کردیم. به جای خوردن ودکا به کافه‌ای نزدیک بنگاه خبر پراکنی رفتیم که قهوه‌ی خوبی داشت.( به والله خوب نبود). از پول و کتاب و عشق به سینما و ادبیات حرف زدیم. اوه او سیگار هم کشید.( چی آدم‌هایی پیدا می‌شن ها). بیرون کافه نشستیم و منتظر آمدن باران شدیم. از مهاباد حرف زدیم و از عرق فروش‌های شجاع‌شان که در روز روشن کیسه‌ی عرق را به دستت می‌دهند. یاد کاک رحیم افتادم که الانه در آن ور مرز کار دیگری می کند که سعادت این دنیا و آن دنیا را می برد. کاک رحیم جان خیلی‌ها را نجات داده.
سینا از جلوی ما رد شد و ما به هم سلام هم ندادیم. چرا؟ نمی‌دانم که…
از برای خود کار کردن حرف زدیم و از لذت بی پایانی که به همراه خودش می‌آورد.
از آدم کله‌پوک های هنربند حرف زدیم که ادای مخالفت با نظام را هم دارند ولی خب حضرت عباسی با رژیم کاری هم ندارند.
اصن بی خیال مبارزه و از این حرف‌های مفت.
اوه ببخشید از فتانه یادم رفت بنویسم. فتانه یازده روز است که از مرز رد شده. در ایست‌گاه آکسفورد استریت قبل از دیدن این رفیقم بسته‌ای به من داد و رفت. بعدش حرفش را می زنیم. باشه؟

….

بعد دقیقن با نه نفر در ساعت محدود قرار داشتم که به همه‌شون هم رسیدم
با یکی از رفیق‌هایم به کافه‌ی ایتالیایی رفتیم تا با هم هات شکلات بخوریم.
از یکی از فروشنده‌های دختر خوشم آمد. خیلی خوش‌رو و کمی ناز بود. کمی‌ها ! نه بیش‌تر.
آن یکی هم زشت بود و هم پلووووو .
با این رفیق خودم که خیلی هم ناز شده بود، شروع به حرف زدن کردم.
تخم جن بلوز قرمزی پوشیده بود با رگه‌های سیاه که پروانه‌های خوش رنگی لا‌به لایپیراهنش در حال پریدن بودند.
کیف خیلی کوچکی هم داشت که پول‌شو توش گذاشته بود. یه چپ‌چپ هم نگاهم کرد که اگه حساب بکنم منو زودی می‌خوله…
از همه چیز حرف زدیم و از کارهای مهمی که قرار است انجام بدهیم.
قرار تشکیلاتی نبود ها. این‌ها از ما گذشته. ما در جزیره نرم‌تر و محافظه‌کار‌تر شده‌ایم. ( الکی الکی…)
بعدش از عاشقی بی وقفه به آدم‌های دور و بر حرف زدیم.
عاشقی ینی دوست داشتن بی وقفه.
همه خوبند مگر این که خلافش ثابت بشه.
اوه راستی یادم رفت بگم. یه رفیق دارم که چند روز پیش گفت: تو یه عیب خیلی گنده‌ای داری و اون اینه که همه رو دوس داری و بهشون هم می‌گی و این قضاوت کردن مردم است.
خواستم بهش بگم فاک یو بابا ولی روم نشد به خدا.
اصن اجازه بدهید اینو اعتراف کنم که من این روزها خیلی هم خودخواه شده‌ام و شروع کرده‌ام به خط زدن آرام آدم‌های دور و برم…. به خدای لاشریک کار خیلی سختیه ولی من تصمیم گرفته‌ام خب…

اوه راستی فتانه اون یکی رفیقم گفت تو اصن رفیق مرد هم داری؟
گفتم: تو فضولی
گفت: آره خب
گفتم: آله بابا دارم ولی لامصب به زن‌ها بیش‌تر می شه اعتماد کرد. قضیه‌ی دول بازی نیست که….
زن ها از بچگی حس خوبی به من داده‌اند. من با اونا راحت‌تر هستم. البته نه همشون ها.
ببخشید کجا بودیم؟

اول از همه دفتر اون خانم ناشر رفتم که از حسودی مردم. 
کلی کامپیوتر اپل تو دفترشون بود. چه معنی می‌ده یه ناشر تازه‌کار این همه اپل داشته باشه خب.
هم‌دیگر را بغل کردیم و ماچ کردیم. از دست دادن صرف با مرد و زن متنفرممممممم.
به اتاق مهمان رفتیم. 
چای یا قهوه آقای هادی؟
گفتم: چای سیاه لدفن
از فضای دفترشون خوشم آمد. رگه شمالی هم داشت ولی خب بچه تهرون بود.
تو جیبم سیب قرمز داشتم. بهش گفتم اینم مال تو
و بعدش پشت سر هم چند تا کتاب از کیفم درآوردم و بهش هدیه دادم.
کف کرده بود. از بس تو جزیره مردم خسیس هستند….
بعدش چای اومد و چند تا بیسکویت
با هم کلی حرف زدیم و قرار شد به حول قوت الهی کار اودیو بوک خودمان را راه بیاندازیم.
مثلن چه معنی می‌ده شاعر کتاب شعرشو همین جوری چاپ کنه. صداش هم باهاش باید باشه.
گفت: همه که صداشون خوب نیست که
گفتم: هر جا کم آوردی من هستم. 
گفت: اوه مای گاد آله خب
گفتم: تازشم کلی بچه‌های خوش صدا هستند که با کمال میل حاضر به کار هستند.
بعدش من باید می‌رفتم به ملاقات بعدی
 …
و بعد قرار شد که او را هم ببینم ولی یک ساعت دیرتر زنگ زدم و او در ایست گاه دیگر سوار قطاری شده بود که به مقصد آکسفورد می رفت. لعنت به من که قطار را از دست دادم… پشت سر هم تکث فرستادم ولی این شبکه زیر زمینی اجازه نمی داد.
خب چند سال هست که با هم دوست هستیم. رفیق کورد من که در آکسفورد دارد دکترا می گیرد. اولین بار که دیدمش در حوالی کمبریج بود. داشتم با آقای کلایف از محمد پیامبر خودمان حرف می زدم که همین جوری ازش خوشم می‌یاد. یه عرب خیلی باهوش که ملتی را زنده کرد. کاری به خدایش هم ندارم. آقای کلایف مرد خیلی خوبی است. فارسی را بهتر از من حرف می‌زند. خب زمانی کارمند وزارت خارجه بود…
رفیق کورد من پسر محشریه. همین که با لهجه مهابادی حرف می زد برایم کافی بود. عاشق نوشته‌های من شده بود. نمی‌دونم چرا ها؟ ولی بعدان گفت چرا. حالا نمی‌گم بعدان… بعدان
با آقای کلایف در کافی شاپ قشنگی در های استریت نشسته بودیم و هی با هم گپ می‌زدیم. تمومی نداشت که. حس خوبی داره با یه انگلیسی حرف بزنی که فارسی هم حرف بزنه…
با ادب و احترام اجازه خواست کنار ما بشینه و ما هم اجازه دادیم. خب طرف فارسی حرف می زد و چه اشکالی داشت در شهر غزیب با هم وطنی حرف زد.
خیلی خوش تیپ و تر و تمیز بود. من از شل ممدها متنفرم به خدا. ینی از هر چی ماسته حالم به هم می خوره. خب آذری‌ام دیگه…
گفت که تازه فوق لیسانس گرفته و می‌خواد پی‌اچ‌دی هم بگیره.
آقای کلایف گفت: اوه گاد من استاد راهنما زیاد می‌شناسم ولی این جا نه ها. تو اکسفورد زندگی می‌کنند.
رفیق کورد من هم با شادی گفت: اوه گاد چه خوب

من با خنده گفتم: اوه گاد چیه بابا. بگید اوه خدای من… بعدش کلی خندیدیم و از کافه بیرون آمدیم تا یه باز خوب پیدا کنیم تا دمی به خمره بزنیم.

شراب قرمز را انتخاب کردند اون دو تا و من سفید.

مثل همیشه باران شروع به باریدن کرد و من دلم یهو برای پری همسایه‌مان در جزیره‌ی پایینی تنگ شد. سرما خورده بود و از دست گربه و گوستاو هم کاری بر نمی‌آمد.

خب دل نازک بودن زیاد خوب نیست. به گربه‌ی خانم میشیگان زنگ زدم تا حواسش خوب جمع پری باشه.
شما یادتان نمی یاد. خب وبلاگ منو زیاد نخونده اید.
گربه‌ی خانم میشیگان گربه‌ی مخصوص خانم میشیگان بود و پری هم همسایه‌ی روبروی ما.
راستی باید به اکسفورد باید بروم تا چند روز دیگه.

چند سال قبل… هشت سال؟ نه ! ده سال قبل با رفیق عربی آشنا شدم که یه کلمه انگلیسی نمی‌دونست ولی مثل همیشه زبان هم دلی کار خودش را به خوبی انجام می‌داد. دختر خیلی خوبی بود. از تونس فرار کرده بود. فرانسوی اش خوببب بود. خب اون جا همه فرانسوی بلدند. چشم بسته غیب گفتم ها.

منو با مروان خوری و خواننده‌های فرانسوی آشنا کرد.

مثلن من بهش می‌گفتم: آلبر کامو دوست داشت تو؟

با لهچه‌ی خوشگلش سرشو تکون می‌داد. عربی هم جواب نمی داد لامصب تا بفهم چی می‌گه.

چند سال گذشت. ما هم چنان دوستان خوبی باقی ماندیم. زندگی نقش‌های زیادی بازی می‌کنه.

عکسکودکی
Advertisements